داشتند ! با اينكه خود اهلبيت در آن زمان مرگبار ، از خانههاى خود آواره بودند ؟ !
نه ، اين فداكاريها هيچ انگيزهاى جز ايمان راسخ و اعتقاد به يك هدف مقدس نداشت ، و همان بود كه اين صحنهها را به وجود مىآورد ! « 1 »
باز نظرى به زندگى پرماجراى شعراى بزرگ قرن اوّل و دوم مىاندازيم :
آنها با اينكه هم از نظر مادى به هيأت حاكمه وقت شديداً محتاج بودند و هم از آنان حساب مىبردند و مىترسيدند ، در عين حال نه ترس و نه طمع - با اينكه شعرا غالباً مادى هستند ! - نه فشارهاى حكومت ، و نه شمشيرهاى برهنهاى كه بر سر آنها سايه انداخته بود ، مانع از اين نشدند كه به حمايت حق برخيزند و با طرفداران باطل مبارزه كنند و آنها را رسوا نمايند .
از فرزدق گرفته تا كميت ، و از سيّد حميرى تا دعبل خزاعى ، تا ديك الجن تا ابىتمام تا بحترى تا امير ابوفراس الحمدانى صاحب قصيدهء معروف « 2 » كه در آن مىگويد :
الدِّينُ مُخْتَرَمٌ وَالْحَقُّ مُهْتَضَمُ * وَفَىْءُ آلِ رَسُولِ اللَّهِ مُقْتَسَمُ !
پردههاى دين را دريده ، و آيين حق را زيرپا گذاردهاند ، و اموال خاندان پيغمبر را به يغما مىبرند !
( تا آخر قصيده كه حقايق جالبى را در آن فاش نموده است ) .
آرى اينها بودند كه در آن محيط پرخفقان به يارى حق برخواستند و با اشعار
هامش
( 1 ) . انسان هنگامى كه تاريخ پرماجرا و تكان دهنده افرادى مانند حجر بن عدىها و ميثم تمارها و عبداللَّه بن عفيفها را مخصوصاً فصل آخر زندگى آنان را مطالعه مىكند غرق حيرت مىشود كه چگونه يك « مرد خرما فروش » يا يك « پيرمرد نابينا » پايههاى حكومت ارتجاعى بنى اميّه را به لرزه درآورد و در برابر آن همه خشونت و قساوت و قدرت جهنمى آن دستگاه تا آخرين نفس مقاومت نمود و بر قيافهء مرگ لبخند زد ؟ آنها در مكتبى پرورش يافته بودند كه مرگ افتخارآميز را به زندگى ننگين و در يك محيط ملالت بار و خفقان آور ترجيح مىدادند به عقيدهء ما وجود چنان شاگردانى يكى از بهترين مدارك براى شناسايى مكتب على عليه السلام است
( 2 ) . از قصيدهء ميميه ابوفراس است كه به « الشافية » معروف است