صعصعه گفت : اين فرمان خدا و قدرت اوست كه از من دفاع مىكند و محققا آنچه بر من ميگذرد از ازل بر لوح تقدير بر نوشته شده است « 1 » . »
( 1 ) مسعودى گويد : از صعصعة بن صوحان ماجراهاى جالب و سخنانى بنهايت بليغ و فصيح و رسا و در عين حال ، موجز و كوتاه بيادگار مانده است .
صعصعه در ميان ياران امير المؤمنين داراى شخصيتى برجسته بود ، امير المؤمنين او را بصفت : « خطيب توانا و زبر دست » ستوده و بعدها « جاحظ » وى را با جملهى : « يكى از فصيحترين مردم » توصيف كرده است .
پس از واقعهى صلح كه معاويه وارد كوفه شده بود ، روزى به او گفت : « به خدا سوگند از اينكه تو در امان من در آئى متنفرم » وى در جواب گفت : « و من نيز از اينكه تو را بدين نام بخوانم متنفرم » و سپس بر او بنام « خليفه » سلام كرد . معاويه گفت : اگر راست ميگوئى ( و براستى مرا خليفه ميدانى ) بر منبر برو و على را لعن كن ! صعصعه بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد و ثناى پروردگار گفت : هان اى مردم ! من از نزد كسى آمدهام كه شرارتش را مقدم داشته و خيرش را بتأخير افكنده است و همو به من فرمان داده كه على را لعن كنم ، اينك او را لعن كنيد ، لعنت خدا بر او باد . اهل مسجد غريو بر آوردند : آمين . چون نزد معاويه بازگشت و آنچه را گذشته بود به دو خبر داد ، معاويه گفت : نه به خدا ، منظور تو كسى بجز من نبوده است ، برگرد و او را بنام ، لعنت كن . صعصعه به مسجد بازگشت و بر منبر بالا رفت و گفت : هان اى مردم ! امير المؤمنين به من دستور داده كه على بن أبي طالب را لعنت كنم ، اينك او را لعنت كنيد . غريو مردم برخاست : آمين . چون ماجرا را به معاويه گفتند ، گفت : به خدا هيچكس
هامش
( 1 ) مروج الذهب ( حاشيهى ابن اثير ) ج 6 ص 117 .