دژخيمى بيدادگرى و چون روبرو شوى ، ترسانى ضعيف ! به شاخهى كجى ميمانى كه در خارستانى روئيده است : بىميوه و پرزحمت ؛ دير پاى و بدون بهره . . آيا اين تو نبودى كه روزگارى مردمى بر تو مستولى گشتند كه در خردسالى به عنف گرفتار نگشته و در بزرگى از دين بدر نرفته بودند ؛ دستى نيرومند و زبانى تيز داشتند ، كجىها را بر طرف مىساختند و گرفتگىها و سختىها را بر مىگشودند ؛ اندك را افزون ميكردند و تشنگىها را فرو مىنشانيدند و ذليل را به عزت مىرسانيدند ؟ » .
عمرو گفت : به خدا سوگند در آن روز پدرت را ديدم كه شكمش را ميدريدند و امعائش را بيرون مىكشيدند و استخوانهاى پشتش را ميكوبيدند و چنان بود كه گوئى پيكر او يكپارچه جراحتى مرهم نهاده است ! ( 1 ) عبد اللّه گفت : « اى عمرو ! ما تو را و سخنهايت را آزمودهايم و زبان تو را بسى دروغپرداز و فريبكار يافتهايم . تو با مردمى درآميختهاى كه به حال تو آشنائى ندارند و كردار تو را نيازمودهاند و اگر در ميان مردمى جز مردم شام زبان بگفتار گشائى تباهى فكر خويش را در خواهى يافت و راه سخن بر تو گرفته خواهد شد و همچون نشستهئى كه سنگينى بار ، رانش را بلرزه در آورده ، بر خودخواهى لرزيد » .
در اين هنگام معاويه خطاب به آن دو كرده گفت : بس كنيد ديگر . . !
و سپس دستور داد كه عبد اللّه را بخاطر خويشاونديش رها كنند . پس از آن هميشه عمرو عاص او را بر اين كاهلى سرزنش ميكرد و بدين مضمون اشعارى انشاد مينمود : « تو را فرمانى دادم اطاعت نكردى و دست از كشتن پسر هاشم كه خود موفقيتى بود ، بازداشتى . مگر پدر او نبود كه على را در آن هنگامهى خونين ياورى كرد ؟ و دست از پيكار نكشيد تا درياها
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 482
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٤٨٢