و دل را جايگاه امانت بساز . » « 1 »
( 1 )
5 - جويرية بن مسهر عبدى :
ابن ابى الحديد مىنويسد : روزى على عليه السّلام به او نگريست و گفت : جويريه ! بيا نزديك ! هر وقت چشمم به تو مىافتد احساس مىكنم كه دوستت دارم . . آنگاه مطالبى از اسرار با او در ميان گذاشت و در آخر گفت : اى جويريه ! دوست ما را تا وقتى به ما محبت مىورزد دوست بدار و چون دشمن ما شد او را دشمن بدار . . و دشمن ما را تا زمانى كه دشمن ماست ، دشمن بدار و هر آنگاه كه محبت ما را به دل گرفت او را دوست گير . .
خصوصيت او با على عليه السّلام بدان پايه بود كه روايت كردهاند روزى وارد منزل آن حضرت شد ، امير المؤمنين خفته بود و جمعى از يارانش در آنجا بودند . جويريه بانگ زد : اى خفته ! بيدار شو بيگمان ضربتى آنچنان بر سرت خواهند زد كه موى صورتت از آن رنگين شود . آن حضرت تبسمى كرد و فرمود : و من نيز تو را از سرانجامت با خبر سازم ، سوگند به آن كس كه جانم بدست اوست ، تو را نزد ستمگر خشن زنازادهئى خواهند برد و او دست و پاى تو را قطع خواهد كرد و در زير ساقهاى درخت « كافر » ى بدار خواهد آويخت ! راوى ميگويد : روزگارى بر اين نگذشت كه زياد ، جويريه را دستگير كرد و دست و پاى او را بريد و در كنار ساقهاى « ابن معكبر » بر ساقهاى كوتاهى بدار آويخت .
مؤلف : اين حديث را « حبهى عرنى » رحمه اللّه نيز نقل كرده و بر
هامش
( 1 ) سفينة البحار . ج 1 ص 522 .