تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
از او پرسيد : هيچ احساس درد ميكنى ؟ جواب داد : نه دختركم ! مگر آن اندازه كه از ازدحام جمعيت دست دهد ! ( 1 ) او را نزد زياد حاضر ساختند ، زياد به او گفت : دوستت - يعنى على عليه السّلام - درباره‌ى بلائى كه بر سرت خواهيم آورد چيزى به تو نگفته است ؟ ! رشيد پاسخ داد : دست و پايم را قطع مىكنيد و بدارم مىآويزيد . زياد گفت : به خدا پيشگوئى او را دروغ خواهم ساخت ، بگذاريد برود . چون خواست خارج شود زياد فرياد زد : برگردانيدش ، براى تو هيچ بلائى شايسته‌تر از همان چيزى كه رفيقت خبر داده بنظرمان نمىرسد ، محققا هر چه زنده بمانى جز بدى ببار نخواهى آورد . . دست و پاى او را ببريد ، دست و پايش را بريدند و او همچنان سخن ميگفت . زياد دستور داد او را بدار بياويزند و ريسمان را به گردن او ببندند . رشيد گفت : يك كار ديگر باقى مانده كه مىبينم از آن فراموش كرده‌ايد ! زياد گفت : زبانش را هم ببريد . چون زبانش را بيرون آوردند تا ببرند گفت : بگذاريد يك كلمه بگويم . . او را رها كردند ، گفت : به خدا اين نيز تصديق سخن امير المؤمنين است ، مرا از بريدن زبانم نيز با خبر ساخته بود . او را مجروح و دست و پا بريده از قصر بيرون افكندند ، مردم گرد او مجتمع گشتند و همان شب وفات يافت ، رحمت خدا بر او باد . دخترش مىگويد : روزى به پدرم گفتم : چقدر تلاش مىكنى ، پدر ! جواب داد : « دخترم ! پس از ما مردمى خواهند آمد كه آگاهى و بينائى آنان در دين ، از زحمت و تلاش ما بافضيلت‌تر است » . به دخترش اندرز مىداد : « دختركم ! حرف را با « كتمان » بميران