تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
كه درباره‌ى بنده‌ئى از بندگان شايسته‌ى خدا ميتوان داشت . نعره‌ى زياد بلند شد : با چوب بقدرى بگردنش بكوبيد كه نقش زمين شود . آن قدر او را زدند كه بر زمين غلطيد . آنگاه گفت : رهايش كنيد . . . هان ! عقيده‌ات چيست ؟ گفت : به خدا سوگند اگر با شمشير قطعه‌قطعه‌ام كنى جز آنچه شنيدى سخن ديگرى از من نخواهى شنيد . گفت : بايد او را لعن كنى يا گردنت را خواهم زد . گفت : در اين صورت گردنم را خواهى زد ، و اگر چنين كنى به خدا من خشنودم و تو بدبخت . « زياد » فرياد زد : او را با زنجير آهنين ببنديد و در زندان بيفكنيد . . . . و بالاخره پس از چندى او نيز در كاروان مرگ به همراه حجر و در شمار شهيدان عزيز عذراء بود . ( 1 ) عبد الرحمن بن حسان عنزى - در شمار ياران حجر بود و به همراه او دست بسته و در زنجير به قتلگاه كشانيده شد . هنگامى كه به چمنزار عذراء رسيدند درخواست كرد كه او را نزد معاويه بفرستند - گويا مىپنداشت كه معاويه از پسر سميه بهتر است - چون بر معاويه در آمد معاويه خطاب به او كرد و گفت : هان ! درباره‌ى على چه ميگوئى ؟ گفت : از اين موضوع در گذر و سؤال مكن كه براى تو بهتر است . معاويه گفت : نه به خدا در نميگذرم . عبد الرحمن گفت : شهادت مىدهم كه او كسى بود كه خدا را بسيار ياد ميكرد و امر به حق مىنمود و عدل را بپاميداشت و از مردم در ميگذشت . گفت : پس درباره‌ى عثمان عقيده‌ات چيست ؟ گفت : او اول كسى بود كه باب ظلم را گشود و درهاى حق را بست . معاويه گفت : خودت را بكشتن دادى ! جواب داد : نه : بلكه تو را كشتم و از ربيعه كسى در وادى نيست - يعنى براى شفاعت يا دفاع از او - معاويه او را به كوفه نزد
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 464 | السيد الخامنئي / الشيخ راضي آل ياسين