و امر بمعروف و نهى از منكر مىكنند و جان و مالشان حرام و محترم است « 1 » .
پسر عمر از لحظهى دستگيرى حجر پيوسته از او خبر ميگرفت ، وقتى خبر قتل او را شنيد در بازار بود ، كار خود را رها كرد و درحالىكه ميگريست بازگشت « 2 » .
( 1 ) پس از قتل حجر و يارانش ، عبد الرحمن بن حارث بن هشام بر معاويه وارد شد و درحالىكه به دو خطاب ميكرد گفت : از كى حلم ابو سفيان را از دست دادهاى ؟ ! معاويه پاسخ داد : از آن هنگام كه امثال تو حليمان قوم خود را از دست دادم و پسر سميه مرا بر اين كار واداشت و من نيز پذيرفتم ! ! عبد الرحمن گفت : به خدا سوگند از اين پس عرب نه حلمى براى تو خواهد شناخت و نه رأيى . . چگونه راضى شدى عدهاى مسلمان را كه نزد تو باسارت فرستاده بودند بكشى ؟ ؟
( 2 ) مالك بن هبيرهى سكونى هنگامى كه معاويه حاضر نشد حجر را به او ببخشد خطاب به افراد قبيلهى خود از كنده و سكون و جمع انبوهى از مردم يمن كه نزد او بودند گفت : به خدا سوگند بىنيازى ما از معاويه بيشتر از بىنيازى او از ماست ، ما در خويشاوندان او « 3 » آن كس را كه بجاى او نشيند مىشناسيم و او در همه مردم كسى را بجاى ما نتواند گزيد .
( 3 ) از ابو اسحاق سبيعى پرسيدند : از كدام روز مردم خوار شدند ؟
گفت : از آن روز كه حسن وفات يافت و زياد فرزند ابو سفيان خوانده شد و حجر بن عدى بقتل رسيد « 4 » .
هامش
( 1 - 2 ) تاريخ طبرى ( ج 6 ص 153 )
( 3 ) يعنى بنى هاشم .
( 4 ) شرح نهج البلاغه ( ص 18 ج 4 ) .