بسوى معاوية بن حرب مىرود تا - چنان كه امير پنداشته - او را بكشند و بر دروازهى « دمشق » بدار آويزند و كركسها زيبائيهاى او را بخورند . .
پس از حجر ، جباران ، بزرگى خواهند فروخت ! و « خورنق » و « سدير » بر ايشان گوارا خواهد شد ! و شهرها مطيع آنان خواهند گشت چنان كه گفتى سحاب رحمت هرگز ايشان را زنده نساخته است . . . .
الا اى حجر ! حجر بنى عدى ! سلامت و شادمان زى ! بر تو بيم مىبرم از آنچه على را به خاك افكند و پيرى را كه در دمشق بود و غرشى چون شير داشت .
اگر تو كشته خواهى شد ، هر بزرگ قومى عاقبت سرانجامى جز مرگ نخواهد داشت .
( 1 ) حجر و يارانش را به « عذراء » كه دهكدهئى در دوازده ميلى دمشق بود بردند و در آنجا به زندان افكندند . تا مبادله شدن پيامهائى ميان معاويه و زياد ، كار بر ايشان سختتر گرفته شد . بالاخره مأمور فرومايهء معاويه با عدهاى جلاد ديگر و با فرمان قتل و تعدادى كفن سر رسيد و خطاب به حجر گفت : اى منشأ گمراهى و اى معدن كفر و نفاق ! ! و اى دوستدار ابو تراب ! أمير المؤمنين فرمان داده كه تو و يارانت را بقتل رسانم مگر آنكه از كفرتان بازگرديد و رفيقتان را لعن كنيد و از او بيزارى جوئيد .
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 456
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٤٥٦