بود كه ادا ميكرد ! ! ( 1 ) ولى حجر با اصرار ، قوم خود را وادار ساخت كه شمشيرها را غلاف كنند و به آنان گفت : مجنگيد ! من دوست ندارم شما را در معرض كشته شدن قرار دهم . . اينك كوچههاى كوفه است كه نهانگاه من توانند بود .
جاسوسان زياد كه همه جا بدنبال حجر بودند او را گم كردند زيرا همهى مردم يا بيش از دو سوم ايشان پيرامون حجر را گرفته و او را از چشم اين جاسوسان بدور مىداشتند .
زياد كار را بر حجر و يارانش تنگ گرفت ، اشراف كوفه را گرد آورد و به آنان گفت : اى اهل كوفه ! با دستى زخم مىزنيد و با دست ديگر مرهم مىنهيد ! بدنهاتان با من است و دلهاتان با حجر ، خود شما در كنار منيد و برادران و پسران و خويشانتان همراه حجر . به خدا اين از نفاق و دوروئى شماست ! بايد بيزارى خود را از او ثابت كنيد و گرنه مردم ديگرى خواهم آورد و انحرافها و كجىهاى شما را بوسيلهى آنان راست خواهم كرد . سپس گفت : اينك هر يك از شما بايد بميان اين جمع كه پيرامون حجر را گرفتهاند برود و دست برادر و پسر و خويشاوند و هر كس از عشيرهاش را كه بتواند بگيرد و از گرد او بيرون آرد .
( 2 ) آنگاه به رئيس قواى انتظامى خود « شداد بن هيثم هلالى » فرمان دستگيرى حجر را صادر كرد و چون ميدانست كه نيروهاى انتظامى ياراى اين كار را نخواهند داشت « محمّد بن اشعث كندى » را طلبيد و به دو گفت :
اى ابا ميثاء ! به خدا بايد حجر را نزد من حاضر سازى و گرنه نخلهاى تو را قطع مىكنم و خانههايت را ويران مىسازم و سپس بدنت را نيز قطعهقطعه خواهم كرد ! محمّد گفت : مهلت ده تا او را جستجو كنم . گفت : سه
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 453
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٤٥٣