كه عموميت آن از حجيت افتاده است ! و اگر اين روايت بطور عام حجت ميبود بايد صحابىهائى كه خود ، ديگر صحابهء رسول خدا را بدشنام و ناسزا بسته بودند ، پيش از ديگران بدان عمل مىكردند . اگر معاويه زبان خود را از ناسزا به ستارگان آل محمد ( ص ) - كه خود او مىبايست براى راهيابى به آنان تأسى جويد - نگاه ميداشت ، مردم نيز زبان از طعن و لعن او و ستمگران ديگرى چون او بازميداشتند ؛ فريادهاى تعصبآميز خاموش مىشد و صلح ، باصلاح مسلمانان پايان مىيافت .
ولى اين بذر پليدى بود كه معاويه از روى قصد و عمد پاشيد و خود او و نزديكانش آن را آبيارى و تربيت كردند تا آنگاه كه به صورت خاربنى در تاريخ اسلام در آمد . سادهلوحان را بدان فريفتند و جاهلان را با آن گمراه ساختند و ننگ تاريخى را سنت اسلامى قلمداد كردند ، بر آن انجمن كردند و بدان اهتمام ورزيدند و اگر كسى آن را ترك كرد با او باحتجاج برخاستند ! « 1 » ( 1 ) معاويه در پيشگاه خدا و مسلمانان هيچ عذرى كه بتواند بجا گذاردن اين يادگارها را توجيه كند ، ندارد و در پروندهى تاريخى او كوچكترين سربلندى و شكوهى كه موجب غبطهء ديگران يا وسيلهى نام نيك و آبروئى براى او باشد ، يافت نمىشود . . . اگر زيركى و كاردانى و دهاء به معناى آنست كه آدمى خود را براى هميشه بىآبرو و ورشكسته سازد ، بيگمان ، معاويه زيركترين و داهيهترين مردم است ! يكى از جالبترين مظاهر زيركى و كاردانى معاويه همين وضعى است كه بر اثر صلح با امام حسن عليه السلام براى وى پديد آمد و گرفتارى و رسوائى
هامش
( 1 ) توضيح بيشتر اين بحث با ذكر مآخذ آن در فصل 14 گذشت .