دنباله خواهد داشت ! ! و شكافى پديد آوردم كه تا ابد بهم نخواهد آمد ! » « 1 » ( 1 ) « معاويه با هر يك از سركردگان جمعيتها كه خير خواه او بودند بر اين قرار گذارد كه خطبه ايراد كنند و فضائل يزيد را بازگويند ! ! چون جمعيتهائى كه از شهرها آمده بودند همه در شام گرد آمدند - و احنف بن قيس هم در ميان ايشان بود - معاويه ، ضحاك بن قيس فهرى را طلبيد و به دو گفت : چون من بر فراز منبر نشستم و قدرى سخن گفتم و موعظه كردم تو اجازه بخواه و برخيز و چون اجازه داديم خداى تعالى را سپاسگوى و نام يزيد را ببر و چندان كه سزاوار است از او بستايش ياد كن و آنگاه از من بخواه كه او را وليعهد خود سازم ! ! بعد از آن « عبد الرحمن بن عثمان ثقفى » و « عبيد اللّه بن مسعدهى فزارى » و « ثور بن معن سلمى » و « عبد اللّه بن عصام اشعرى » را طلب كرد و دستور داد كه چون « ضحاك » سخن خود را بپايان برد آنان بپاخيزند و گفتهى او را تصديق كنند ! اين گروه جملگى بپاخاستند و در ستايش يزيد داد سخن دادند ! ! . . تا آنكه احنف قيس برخاست - و او از جمله كسانى كه معاويه از پيش آمادهى اين كار كرده بود ، نبود - و گفت :
( 2 ) « خدا امير را بسلامت دارد ، همانا مردم روزگارى زشت و ناپسند و سپس دورانى نيك و پسنديده را گذرانيدهاند ، دفتر زمانه ورقها خورده و كارها به آزمايش رسيده است ، آن كس را كه پس از خودت زمامدار ميكنى بشناس و آنگاه هر كه تو را بناحق امر مىكند اطاعت مكن ، مبادا مشاورانى كه مصلحت تو را نمىنگرند فريبت دهند . و پس از اينهمه بدان كه مردم حجاز و عراق به آنچه اينان گفتند رضا نخواهند داد و تا حسن زنده است با
هامش
( 1 ) « كامل » تأليف ابن اثير ( ج 3 ص 198 - 201 ) از اين حديث ميزان علاقه و تعصب اين صحابى پيغمبر نسبت به امت محمد را كاملا ميتوان دريافت !