واقعهى صلح ، متضمن مصلحت مهمى نيز بود زيرا اين افسانه ميتوانست براى تبليغات ايشان مبنى بر اينكه معاويه داراى استحقاق خلافت بوده ، مدرك قابل ملاحظهئى باشد و مسألهى « خليفه بودن معاويه » را كه مورد انكار و استنكار عموم مسلمانان واقع گشته بود و سفينه غلام پيغمبر در بارهى آن گفته بود : « دروغ ميگويند فرزندان كنيزك ازرق چشم ، ايشان از شريرترين پادشاهانند و نخستين پادشاه ، معاويه است » بدان وسيله تحكيم و تثبيت كنند .
( 1 ) بعدها كه سادهدلى و سطحىنگرى بلاى جان مورخان شد و در هر آنچه از تاريخ اسلام فراهم آوردند اثر گذارد ، اين افسانهى ساختگى نيز رنگ حقيقت و واقعيت گرفت . گروهى كه در اقليت بودند زبان از ياوهگويى نگاه داشتند ولى بعضى چندان پا را از حقيقت فراتر نهاده و دچار خبط و آشفتهگوئى شدند كه گفتند حسن ، خود نيز صريحا به بيعت اعتراف كرده است ! بعضى ديگر خود را آلودهى تهمت و افترا نيز ساختند و در ورطهئى كه زيبندهى جوانمردى هيچ مسلمانى كه دربارهى فرزند پيامبر اسلام سخن ميگويد نيست ، فرو افتادند . . . و نوشتند كه : حسن ، خلافت را به مال دنيا فروخت ! ! . .
اينك ما در صدد آن نيستيم كه به ياوههاى مفتريان پاسخ گوئيم .
منظور ما در اين بحث فقط آن است كه ثابت كنيم : اگر به اعتقاد ما در واقعهى صلح - صلحى كه مورد امضاء و قبول طرفين واقع شد - خبرى از اين بيعت پندارى وجود نداشته ، در اين گفتار جز بر درك صحيحى كه هر مسلمان بايد از مفهوم بيعت و امامت داشته باشد متكى نيستيم . علاوه بر اينكه روايات مربوط به اين بحث و هم اظهاراتى كه از اشخاص مؤثر
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 372
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٣٧٢