با امام حسن سخت بيمناك بود و اين مطلب را كتمان نيز نميكرد مثلا :
« در توصيف دشمنان عراقيش مىگفت : به خدا هرگاه چشمان ايشان را كه در صفين از زير كلاهخودها نمايان بود به ياد مىآورم هوش از سرم پرواز مىكند « 1 » . گاه دربارهى آنان مىگفت : خدا بر آنان غضب كند ، گوئى دلهايشان همه يكدل است « 2 » . بدين جهت بود كه گرايش به صلح را گريز گاهى از برخورد با ايشان و مشاهدهى چشمهاى آنان از زير كلاهخود مىدانست ! ! ( 1 ) 3 - از موقعيت امام حسن فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در ميان مردم و مكانت معنوى بىنظيرى كه آن حضرت بر حسب اعتقادات اسلامى دارا بود ، واهمه داشت لذا مىخواست بوسيلهى صلح از جنگ با او بگريزد .
وى مىانديشيد كه ممكن است خداوند كسى را از ميان صفوف شام برانگيزد كه حقايق را بمردم بازگفته و ناپسندى وضعى را كه در برابر امام حسن به خود گرفتهاند ، براى آنان مدلل سازد . چنين حادثهئى بىترديد مسلمانان جبههى او را بر شورش و نافرمانى بر مىانگيخت و عاقبت ، سپاه او را متلاشى مىساخت .
او در تمام مدتى كه در برابر حسن صفآرائى كرده بود ماجراى « نعمان بن جبلهى تنوخى » را در صفين بخاطر داشت . در آن جنگ ، وى كه خود از سران سپاه شام بود با صراحت بىسابقهئى با معاويه سخن
هامش
( 1 ) تاريخ مسعودى ( در حاشيهى تاريخ ابن اثير ) ج 6 ص 67 و مدارك ديگر .
( 2 ) تاريخ طبرى : ج 6 ص 3 .