از عامل وادار كنندهى او بر پيشنهاد صلح باشد ، بيان مىكنيم :
( 1 ) 1 - ميدانست كه حسن بن على عليهما السلام صاحب اصلى حكومت است و براى بدست آوردن حكومت ناگزير بايد صاحب اصلى آن را - و لو به ظاهر - قانع ساخت و بهترين طريق قانع ساختن او « صلح » است .
اعتقاد او به اين مطلب - يعنى به اولويت حسن بن على براى حكومت - در نامهئى كه كمى پيش از حركت سپاه بسوى « مسكن » براى آن حضرت فرستاد ، با اين عبارت ذكر شده : « تو بدين امر سزاوارتر و شايستهترى » و در گفتگوئى كه راجع به اهل بيت پيغمبر با پسرش يزيد داشته چنين بيان گرديده : « پسرم ! بىترديد اين حق از آن ايشان است « 1 » » و باز در نامهئى كه به زياد بن أبيه نوشته ، بدين گونه تبيين شده است : « و اما اينكه او ( يعنى حسن ) بر تو برترى جسته و آمرانه سخن گفته ، اين حق اوست و ميبايد چنين كند » « 2 » .
در معضلات و مشكلات دينى نظر امام حسن را همچون كسى كه معتقد به امامت اوست ، مىپرسيد « 3 » و بارها صريحا مىگفت كه حسن « سرور مسلمانان » است « 4 » و مگر كسى جز پيشوا و امام مسلمانان ، سرور ايشان تواند بود ؟
( 2 ) 2 - با وجود همهى وسائلى كه در اختيار داشت از نتائج جنگيدن
هامش
( 1 ) ابن ابى الحديد : ج 4 ص 5 .
( 2 ) ابن ابى الحديد : ج 4 ص 13 و 73 .
( 3 ) شواهد فراوان اين موضوع را در تاريخ يعقوبى ( ج 2 ص 201 و 202 ) و كتاب « البداية و النهاية » تأليف ابن كثير ( ج 8 ص 40 ) و در « بحار » ( ج 10 ص 98 ) ملاحظه كنيد .
( 4 ) الامامة و السياسة : ص 159 - 160 .