( 1 ) 4 - سياست معاويه - كه در راه منافع شخصى وى كمتر خطا ميكرد - ايجاب مينمود كه وى در باب « صلح » پيش قدم باشد و بر آن اصرار بورزد و هر اندازه كه براى او ممكن است از مردم دو منطقهى عراق و شام و ديگر آفاقى كه صداى وى بدانجا مىرسد ، بر اين صلح طلبى گواه گيرد .
وى در وراى اين ظاهر صلحجويانه منظور ديگرى را تعقيب ميكرد و آن اينكه براى آيندهاى نزديك خود كه سرنوشت جنگ آن را مشخص مىساخت ، زمينهئى فراهم آورده باشد . يكى از دو صورتى كه انتظار وقوع آن ميرفت اين بود كه جنگ با پيروزى شام ختم شود و حسن و حسين و خاندان و يارانشان بطور دسته جمعى كشته شوند ، در اين صورت هيچ عذرى در مورد اين جنايت بزرگ بهتر از اين نبود كه وى مسئوليت فاجعه را متوجه امام حسن نموده و بىآنكه دروغ گفته باشد به مردم بگويد : من حسن را به صلح خواندم ولى او به هيچ چيز جز جنگ رضايت نداد ، من زندگى او را ميخواستم و او مرگ مرا ؛ من در پى حفظ خون مردم بودم و او طالب قتل مردمى كه در ميان من و او مىجنگيدند . . .
هامش
اين باره رجوع كنيد به مروج الذهب در حاشيهى جلد 6 كامل ابن اثير ص 107 تا 109 ) .
مؤلف : مطلب بالا دليل آنست كه پادشاهان اموى عموما از سياست معاويه در مورد بىخبر نگاهداشتن مردم از بزرگان اسلام مخصوصا خاندان پيغمبر و جلوگيرى از نفوذ نامهاى ايشان در شام ، پيروى مىكردهاند ، ضمنا ميزان علاقه و عنايت شاميان را به مسلمان بودنشان نيز نشان مىدهد . مظنون آنست كه شام در دوران اموى هنوز مشتمل بر اكثريت غير مسلمانى از بوميان رومى و آرامى بوده است و بجز فتح شام به ياد نداريم كه واقعهى ديگرى كه موجب تغيير سنتها و اوضاع قديم باشد ، در آن سرزمين بوقوع پيوسته باشد و در هيچ متن تاريخى نيز مطلبى كه اين گمان را از بين ببرد سراغ نداريم .