به گمان قوى ، خود معاويه بود كه اين بدعت را « سنت » ناميد و فريبخوردگان رياست و زعامت او و گرفتاران اطاعت و فرمانبرى او نيز بميل و ارادهى او همين نام را پذيرفتند و پس از او همه بر اين بدعت شوم باقى ماندند تا زمانى كه عمر بن عبد العزيز آن را برانداخت و ممنوع ساخت .
به متن تاريخى زير توجه كنيد :
( 1 ) . . . « خطيب جامع « حران » خطبه مىخواند ، چون خطبهاش بپايان رسيد بر طبق عادت و رويه خود از دشنام و ناسزا به « ابو تراب » چيزى نگفته بود . ناگهان مردم از همه سو فرياد بر آوردند : آه ، سنت ، سنت ، سنت را ترك كردى ! » در دورههاى بعد ، اين « سنت معاويه » ريشه و پايهئى شد براى به وجود آمدن مفهوم ديگرى براى اين كلمه و اين مفهوم دومين نسلها در ميان مردم باقى ماند و مناسبتهاى سياسى آغاز كار بدست فراموشى سپرده شد .
هامش
و دشنام مىگويند ، به آنان گفت : « من خوش ندارم كه شما بد زبان و دشنام گوى باشيد ، بهتر است اعمال آنان را بازگو و حالات آنان را بيان كنيد ، اين هم درستتر و هم به عذر خواهى نزديكتر است ، بجاى دشنام بگوئيد : خدايا خونهاى ما و آنان را حفظ كن و ميان ما و آنان صلح ده و ايشان را از گمراهى نجات بخش تا گمراهان حق را بشناسند و باطلگرايان از ضلالت بازگردند . . » ( شرح نهج البلاغه : 1 / 420 و 421 ) روزى پيك معاويه نزد حسن عليه السلام آمد ، در ضمن سخنان خود گفت : از خدا مسئلت مىكنم كه تو را حفظ كند و اين قوم را هلاك گرداند . امام حسن به دو گفت : « آرام ! به كسى كه تو را امين دانسته خيانت مكن . براى تو همين بس كه مرا بخاطر رسول خدا و بخاطر پدر و مادرم دوست بدارى اما در خيانتكارى تو هم همين بس است كه جمعى به تو اطمينان كنند و تو دشمن آنان باشى و آنان را نفرين كنى . . » ( الملاحم و الفتن ص 143 ط نجف )