( 1 ) مثلا ناگهان جدش رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - را به ياد آورد كه او را بر دوش راست و برادرش حسين را بر دوش چپ نشانيده است . . .
ابو بكر به آنان برخورد مىكند و به اين دو مىگويد : « چه خوب مركبى داريد ، بچهها ! » و رسول خدا مىگويد : « و چه خوب سوارانند اين دو . . .
اين بچهها مايهى دلخوشى منند از دنيا . « 1 » »
و باز آن روزى را به ياد آورد كه جدش به روى زانو خم شد و او را بر پشت خود نشانيد ، برادرش حسين را هم با او نشانيد و آنگاه به آن دو گفت : « چه خوب شترى است شتر شما و چه خوب جفتى هستيد شما . « 2 » »
و باز روزى را به ياد آورد كه جدش در حال سجده بود و او آمد تا به روى گردن آن حضرت - كه نماز مىگزارد - نشست « 3 » . و روزى را كه جدش در حال ركوع بود و او از ميان دو پاى او عبور كرد « 4 » . و روز ديگرى را كه به جدش گفتند : « اى رسول خدا ! تو با اين پسر - يعنى حسن - رفتارى مىكنى كه با هيچكس ديگر نمىكنى . » و جدش فرمود : « اين مايهى دلخوشى من است و اين پسرك من ، سيدى است كه خدا بدست او
هامش
( 1 ) كتاب سليم بن قيس و هم « المحاسن و المساوى » بيهقى ( ص 49 ) و اين دومى ، گفتهى حميرى را هم كه حديث مزبور را به نظم در آورده ، نقل كرده است :
پيغمبر نزد حسن و حسين آمد - كه روزى ببازى در آمده بودند .
آن دو را در آغوش گرفت و گفت : جانم بقربانتان - و آن دو نزد وى چنين مكانتى داشتند .
آن دو گذشتند در آن حال كه دوش او زير پايشان بود - وه ، چه خوب مركبى ، و چه خوب سوارانى .
( 2 ) « الابانة » تأليف : اين بطة .
( 3 ) « حلية الاولياء » تأليف : ابو نعيم .
( 4 ) « الاصابة » - ج 2 ص 11 .