آب مىدادند و دو زن را ديد كه دور تر ايستاده اند وجهت ازدحام مردم نزديك آب نمىتوانند رفت پرسيد از آن دو زن كه چه حال داريد كه اين چنين عاجز وحيران ايستاده ايد گفتند مىخواهيم كه گوسفندان خود را آب دهيم ونمىتوانيم آب داد تا آن كه اين جماعت از آب دادن فارغ شوند وپدرى داريم پير وضعيف وقادر نيست بر آن كه خود از عهده ء اين كار بيرون آيد لا جرم بحسب ضرورت ما مباشر اين عمل مىشويم و پدر ايشان شعيب عليه السّلام بود .
پس موسى ( ع ) بر ايشان ترحم نموده گوسفندان ايشان را آب داد برين وجه كه چون آن جماعت از آب دادن فارغ شدند سنگى بر سر چاه نهادند كه كمتر از چهل كس نمىتوانستند كه آن سنگ را بردارند موسى ( ع ) تنها آن سنگ را برداشت ودلو ايشان را طلب نمود و آن دلوى بود كه كمتر از ده كس به آن دلو آب نمىتوانست كشيد موسى ( ع ) تنها به آن دلو آب كشيد وگوسفندان دختران شعيب ( ع ) را سيراب گردانيد .
و بعد از آن به سايه رفت ونشست و از ضعف وگرسنگى به خداى تعالى ناليد .
ودختران شعيب ( ع ) نزد پدر بزرگوار خود رفته تقرير نمودند كه اين نوع مردى پيدا شد و بر ما رحم كرد وگوسفندان ما را آب داد شعيب ( ع ) يكى از ايشان را فرستاد كه آن شخص را نزد من طلب كنيد تا عذر خواهى او نمايم .
آن دختر از روى حياء وشرمندگى تمام نزد موسى ( ع ) آمده گفت كه پدر من ترا مىطلبد تا جزاى عمل به تو رساند .
پس موسى ( ع ) قبول نموده از عقب آن دختر روان شد و در راه نظرش به آن دختر مىافتاد ومىديد كه باد جامه ء او را به بدن او مىچسبانيد از اين جهت دهشت نموده گفت آن دختر را كه از عقب من بيا و به زبان راه را بيان كن .
تفسير شاهي ( توضيح آيات الأحكام ) ( فارسي ) — صفحة 175
مساهمون: أبي الفتح الجرجاني
ص١٧٥