غلامان خبر يافتند مضطرب شدند و از آمدن خود پشيمان گشتند .
وابو سفيان كس را فرستاد كه خداى تعالى نجات داد قافله ء شما را پس برگرديد و محمد را با اصحابش بگذاريد عتبه خواست كه برگردد ابو جهل نگذاشت .
پس پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلَّم در جحفه به ايشان رسيد و چون اصحاب آن حضرت كثرت لشكر كافران را ديدند تضرع واستغاثه كردند نزد خداى تعالى .
و پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلَّم روى به قبله كرد وگفت بار خدايا ثابت گردان از براى من آن چه وعده كرده اى به من بار خدايا اگر اين جماعت مسلمانان هلاك شوند كسى نماند كه در روى زمين كه ترا به وحدانيت بپرستد .
و دو دست برداشته دعا مىكرد تا آن كه رداى مباركش افتاد و چون شب شد ولشكر اسلام در ريگستانى فرود آمده بودند كه پايهاى ايشان بر يك فرو مىرفت و آب نداشتند .
خداى تعالى بارانى فرستاد از براى ايشان كه سيراب شدند و ريگ محكم شد وترسى در دلهاى كافران افتاد با آن كه در لشكر اسلام دو اسب بود يكى از زبير بن عوام و ديگرى از مقداد وهفتاد شتر بود كه به نوبت سوار مىشدند و پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلَّم وامير المؤمنين عليه السّلام ومرثد بن ابى مرثد يك شتر را به نوبت سوار مىشدند و آن شتر از مرثد بود و در لشكر قريش چهار صد اسب بود .
و چون ابو جهل قلت مسلمانان را مشاهده نمود گفت نيستند اينها مگر معدودى كه اگر غلامان خود را بفرستيم ايشان را دستگير مىكنند وعتبه گفت احتمال دارد كه ايشان را كمينى يا مددى باشد پس عمرو بن وهب را فرستادند واو با اسب خود جولان نمود گرد مسلمانان برگشت وگفت كه كمين ندارند ليكن
تفسير شاهي ( توضيح آيات الأحكام ) ( فارسي ) — صفحة 64
مساهمون: أبي الفتح الجرجاني
ص٦٤