« معاويهء آزاد شدهء رسول خدا و فرزند هند جگرخوار بود كه پس از شهادت على بن ابى طالب به خلافت رسيد . . . او با زنده ماندن ( امام حسن ( ع ) ) خيالش آسوده نگرديد و لذا با دادن زهر ، او را به شهادت رساند . سرانجام معاويهء طليق ، پس از آنكه جمع كثيرى از صحابهء گرامى پيامبر اكرم ( ص ) ، همچون حجر بن عدى و يارانش را كشت و بعد از آنكه براى فرزندش يزيد ، به زور بيعت گرفت ، خود در كام مرگ فرورفت ؛ و عاقبت زمام امور به دست ستمكارى افتاد كه امويان يكى پس از ديگرى ميراثخوار او بودند » .
نشّار در مقدمه جلد دوم ، مىنگارد :
« معاويه به حكومت رسيد ، درحالىكه هرگز مسلمانان پيشينهء پدر مشركش را كه هيچگاه به خدا و رسولش ايمان نياورد ، فراموش نكردند . اما چه زود گرد اين آزادشده پسر آزادشده و مشرك پسر مشرك را گرفتند ! ليكن هرقدر كه در وصف معاويه گفته شود و هر اندازه كه علماى سلفى مذهب ، و برخى اهل سنت كوشيدند كه وى را در زمرهء صحابه به شمار آورند ؛ بايد اعتراف نمود كه اين مرد هرگز به اسلام ايمان نياورد بلكه فجايع بسيارى به اسلام وارد كرد ؛ درحالىكه فرزندان ( حضرت ) فاطمه ( س ) با خون خود زيباترين صحنههاى ايثار و فداكارى را در تاريخ به يادگار نهادند » .
ظاهرا دكتر نشّار فرصتى را براى انديشيدن و دقت بيشتر يافته و به قضاوت دربارهء ابو سفيان و معاويه و يزيد نشسته ، تا آنجا كه حكم به كفر و دشمنى آنان عليه اسلام نموده است ! و اى كاش در بقيهء آنچه نگاشته ، نيز تفكر مىكرد و اگر چنين مىنمود در واقع گامى در راه خدمت به اسلام و وحدت مسلمين برمىداشت ليكن دريغا ، كه بين مسلمانان بذر نفاق پراكند و موانعى را سدّ راه وحدت اسلاميان قرار داد و آب به آسياب
امامت على ( ع ) در آينه عقل و قرآن ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٨٩