تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1885

مساهمون:

ص١٨٨٥
شدند ، و از دوستان ببريدند ، و اندر شهرها سياحت كردند ، و جگر خويش را گرسنه و تشنه داشتند ، و تن خويش را برهنه داشتند ؛ و از دنيا نگيرند مگر آن مقدار كه نشايست دست باز داشتن ، عورت‌پوش را و سد جوع را . و از آن كه از وطن‌هاى خويش برون رفته‌اند خلق مر ايشان را غربا خوانند . و از بسيارى سغرها مر ايشان را سياحان خوانند و از گشتن ايشان اندر بيابانها و اندرخشيدن ايشان به غارها اندر وقت ضرورت ، گروهى مر ايشان را شكفتى خواندند ، و شكفت به لغت ايشان غار بود . و اهل شام ايشان را جوعيان خوانند از آن كه عمر خويش بر گرسنگى برگذارند ، و طعام بيش از آن نخورند كه قوت خدمت يابند ، چون بيماران خورند و چون غرقه‌شدگان خسبند . . . و از آن كه از ملك خالى باشند فقراشان خوانند ، و بعضى گفتند كه فقير آن باشد كه نه مالك باشد و نه مملوك ، و گفتند كه صوفى آن بود كه ملك ندارد ، و اگر ملك يابد بدهد . و گفتند از بهر لباس مر ايشان را صوفى خواندند از بهر آن كه ايشان به حظّ نفس جامه نرم نپوشيدند چه پشمينه‌ها و پلاسهاى درشت پوشيدند سرّ عورت را ، و قناعت كردند . . . و چون صفت ايشان صفت اهل صفه بود و لباس ايشان لباس اهل صفه بود بدين معنى ايشان را صوفى خواندند . و هر كه نام ايشان را از صفوت گيرد يا از صفا ، عبارت از سرها و باطن‌هاى ايشان كند . و اين از بهر آنست كه هر كه دنيا به جاى ماند و اندر وى زاهد گردد ، و روى از وى بگرداند خداى عز و جل سرو را پاكيزه گرداند ، و دل و را روشن گرداند . . . . . . هرچند لفظها به ظاهر مختلف‌اند به معنى متفق‌اند ؛ اگر نام ايشان از صفا و صفوت گرفته‌اند صفوتى باشند به اصل اندرند ، صوفى گفته باشند طلب تخفيف را . و اگر ايشان را از بهر صفت صوفى خوانند ، يا از بهر صفه ، اصل نام صفى بود يا صفى ، ليكن طلب تخفيف را « واو » اندر افزايند صوفى گردد . و شايد كه واو پيش از فا آوردن اندر لفظ صوفيان زيادت بود نه اصلى ، و از بهر آن چنين گشت كه اين نام بر زبانها بسيار گشت مر صفى و صفى گفتن . گران بود صوفى گفتند مر سبكى را و اگر اين نام را از صوف گرفته باشند كه اين طايفه صوف پوشانند لفظ راست بود و عبارت درست بود در حق لغت مر اين را هيچ تأويل به كار نيايد . و گردآورده‌اند اين معنىها را اندر نام اين طايفه از خالى بودن از دنيا و دور بودن نفس ايشان از دنيا ، و به جاى ماندن وطن‌ها و ملازم بر سفر بودن و باز داشتن حظّ نفس از نفس ، و روشنايى سرهاشان و پاكى معاملاتشان و گشادگى صدرهاشان و صفت سابقان . گفت بندار بن الحسن الصوفى كه : صوفى آن كس باشد كه حق تعالى مر او را بگزيند از بهر خويش و با وى دوستى كند ، و مر او را از نفس وى بيزار كند و او را بازنگرداند به تأمل و تكلف و به دعوى . و گفت صوفى به وزن عوفى بود . گويند : خدايش عافيت داد ، عافيت يافت و خدايش كفايت كرد ، كفايت يافت ، و خدايش پاداش داد ، پاداش يافت . . . ابو على رودبارى را پرسيدند كه صوفى كدام است ؟ گفت : آن كه صوف بر صفا پوشد ، و هوى را طعم جفا بچشاند ، و دنيا را سپس قفا آرد ، و بر راه مصطفى برود . سهل عبد اللّه را پرسيدند كه كيست صوفى ؟ گفت آن كه از تيرگيها صافى گردد و پر