پس از مرگ سلجوق پسرش ميكائيل جانشين او و رئيس قبيله شد . وى سه پسر داشت :
طغرل ، بيغو و جغرى .
اين قبيله كه سلاجقه نام گرفتند اندك اندك معتبر شدند و حدود سال 416 زمانى كه رياست سلاجقه در عهده ارسلان بن سلجوق برادر ميكائيل بود چنان كارشان بالا گرفت كه مايه زحمت سلطان محمود غزنوى شدند .
در عهد پادشاهى مسعود قدرت سلجوقيان بيشتر شد . در جنگى بر پادشاه غزنوى پيروز شدند و مسعود جهت آرام كردن و دلجويى آنان ولايت نسا را به طغرل ، ابيورد را به داود جغرى ، و ولايت فراوه را به يبغو سپرد ، و ايشان را به لقب دهقان ملقب كرد . اما اين سازش و صفا دوام نيافت ، و مسعود حاجب بزرگ خود شباشى را به جنگ طغرل و داود فرستاد . ميان دو سپاه متحاصم در محلى واقع ميان مرو و سرخس جنگ درگرفت . شباشى گريخت . طغرل قسمت بيشتر سرزمين خراسان را گرفت ، و در ماه شوال سال 429 بر تخت مسعود غزنوى نشست ، و خود را سلطان خواند . بدين گونه سلطنت سلجوقيان پاى گرفت و در مدت 123 سال شش تن از سلاطين سلاجقه به اين شرح سلطنت كردند : طغرل از 429 تا 455 ؛ الب ارسلان از 455 تا 465 ؛ ملكشاه از 465 تا 485 ، بركيارق از 485 تا 498 محمد بن ملكشاه از 498 تا 511 ، سنجر از 511 تا 552
سلاطين عثمانى طى چهار قرن از سال 855 هجرى قمرى تا سال 1255 بدين شرح بر عثمانى سلطنت كردهاند :
سلطان محمد فاتح پسر سلطان مراد خان ، پسر سلطان محمد ، روز پنج شنبه 16 محرم 855 بر تخت سلطنت جلوس كرد ، 31 سال پادشاه بود و در سال 886 درگذشت .
سلطان بايزيد پسر سلطان محمد فاتح پس از مرگ پدرش روز سيم ربيع الاول 886 سلطنت يافت 31 سال فرمانروا بود و به سال 917 به جهان ديگر رفت .
پس از سلطان بايزيد پسرش سلطان سليم سيزدهم صفر 918 پادشاهى يافت ، در اوايل رجب 919 شاه اسماعيل صفوى را در چالدران شكست داد ، و روز شنبه نهم شوال 926 درگذشت .
بعد از مرگ سلطان سليم پسرش سلطان سليمان پادشاه شد . چهل و هشت سال سلطنت كرد و در سال 974 جان سپرد .
پس از درگذشت سلطان سليمان پسرش سلطان سليم ثانى جاى او را گرفت و هشت سال فرمانروا بود .
بعد از او سلطان مراد ثالث در سال 982 سلطنت يافت . 21 سال پادشاهى كرد و در سال 1003 درگذشت .
پس از سلطان مراد ثالث سلطان محمد جانشين او شد و بعد از نه سال پادشاهى به سال 1012 فوت كرد .
پس از سلطان محمد پسرش سلطان احمد خان به سلطنت رسيد . چهارده سال فرمانروا
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1845
مساهمون: ژان شاردن
ص١٨٤٥