تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1830

مساهمون:

ص١٨٣٠
مىشد . رود ريون - دكتر هينريش بروگش سفير پروس در دربار ناصر الدين شاه دربارهء اين رود در سفرنامه‌اش نوشته است : نام اين رود سابقا فاسيس بوده و دربارهء آن داستانهاى زيادى بر سر زبانهاست . نزديك مصب ، در كناره‌هاى راست رودخانه جنگلهايى انبوه ، و در طرف چپ قلعه‌اى قديمى است ، و در دو سو خانه‌هاى چوبى بسيار است كه جدا از هم ساخته‌اند . هر چه از مصب رودخانه دور تر شوند جنگلهاى دو طرف انبوه‌تر مىشود و باتلاقهاى طرفين رودخانه هواى آن جا را ناسازگار مىكند . در فاصله بيشتر از مصب ، جنگلها تنگ شده و جاى آنها را تپه‌هايى گرفته كه تك درختهايى روى آنها خودنمايى مىكنند ، و در فاصله‌اى بس بيشتر جاى اين تپه‌ها كوههايى است كه قله‌هاشان پوشيده از برف مىباشد . در فواصل متفاوت جويهايى به رودخانه مىپيوندد كه بر مقدار آب و عرض آن مىافزايد چنانچه در بعضى جاها عرض رودخانهء ريون به اندازه پهناى رود نيل در مصر يا رود رن در آلمان مىرسد . در كتابهاى تاريخ آمده است كه چون ديوان و اهريمنان از تولّد يافتن زردشت آگاه بودند فراهيم را به افسون و دمدمه وادار كردند كه دغدو
Daqdu
يا دغدويه
Doqduya
دخترش را از خانواده‌اش براند . اين دختر پاكيزه دامن و پاك انديش از سر ناچارى به دودمان سپتمان پناه برد . افراد اين قبيله اصيل كه به نجابت معروف بودند دغدو را چون دختر خود به گرمى و مهربانى پذيرفتند و پس از سپرى شدن مدتى وى همسر پوروشسپ
PurusasP
پسر مهتر قبيله شد ، و چون هنگام تولد زردشت - در اوستا زردوشترا
zaratustra
خداوند شتر زرد يا شتر خشمگين يا شتر پير ناميده شده است . - فرارسيد اهريمنان و زشتگاران و دروغگويان ترسان شدند ، و جملگى به بيابانها و غارها و بيغوله‌ها پناه بردند . زردشت از هفت تا پانزده سالگى نزد دانا مردى نژاده به آموختن كشاورزى و درمان كردن بيماران و اصول مذهبى پرداخت . چون زمانى گذشت تورانيان به ايران تاختند . زردشت نيز با گروه رزمندگان به دفاع پرداخت ، بر زخم مجروحان مرهم مىنهاد ، و آنان را درمان مىكرد . پس از گذشت سالها زردشت به ميان قبيله خود بازگشت و به خلوت پناه برد تا در تنهايى براى رهايى مردمان از بد آموزى و افسونگرى اهريمنان و ديوان و دور كردن مردمان از دروغگويى ، روى آوردن آنان به نيكى كردن و كشتگرى و آبادانى چاره بينديشد . سرانجام پس از ده سال مكاشفه اهورا مزدا كتاب اوستا را به او داد . وى در آغاز تبليغ دين خويش بر اثر مخالفت و دشمنى بعضى از صاحبان نفوذ ناچار شد در فصل زمستان از زادگاهش واقع در شمال غربى با پدر ، مادر ، سه دختر و سه پسر و همسرش هووى و بعض از پيروانش به سوى شمال شرق برود . بعد از تحمل رنجها بسيار به جايى رسيد كه گشتاسپ بر آن پادشاه بود . نزد او رفت و از بيهوده‌كارى ، شرك و بت‌پرستى ، و يگانگى خدا و ستودگى راستى و درستى سخنها گفت و