تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1117

مساهمون:

ص١١١٧
مقيمش در انصاف و تقوا بدار * مرادش به عقبى و دنيا برآر
غم از دشمن ناپسندش مباد * و ز انديشه بر دل گزندش مباد
بهشتى درخت آورد چون تو بار * پسر نامجوى و پدر نامدار
از آن خاندان خير بيگانه دان * كه باشند بد خواه اين خاندان
زهى دين و دانش زهى عدل و داد * زهى ملك و دولت كه پاينده باد
نگنجد كرمهاى شه در قياس * چه خدمت گزارد زبان سپاس
خدايا تو اين شاه درويش دوست * كه آسايش خلق در ظلّ اوست
بسى بر سر خلق پاينده دار * به توفيق طاعت دلش زنده دار
برومند دارش درخت اميد * سرش سبز و رويش به رحمت سفيد
به راه تكلّف مرو سعديا * اگر صدق دارى بيار و بيا
تو منزل شناسى و شه راهرو * تو حقگوى و خسرو حقايق شنو
چه حاجت كه نه كرسى آسمان * نهى زير پاى قزل ارسلان

داستان يك مرد عابد با يك كلّهء پوسيده

شنيدم كه يك بار در حله‌اى * سخن گفت با عابدى كله‌اى
كه من فرّ فرماندهى داشتم * به سر بر ، كلاه مهى داشتم
سپهرم مدد كرد و دولت وفاق * گرفتم به بازوى دولت عراق
طمع كرده بودم كه كرمان خورم * به ناگه بخوردند كرمان سرم
بكن پنبه غفلت از گوش هوش * كه از مردگان پندت آيد به گوش

داستان

مردى از مردم پارت كه سوار پلنگى بود در راه بر من گذشت . چنان ترسيدم كه بر جاى خود ايستادم ، و توانايى گريختن از من رفت . مرد پلنگ سوار از وحشت كردن من به خنده در افتاد و گفت : سعديا از آنچه ديدى در شگفت مشو :
تو هم گردن از حكم داور مپيچ * كه گردن نپيچد ز حكم تو هيچ
چو حاكم به فرمان داور بود * خدايش نگهبان و ياور بود
ره اينست روى از طريقت متاب * بنه گام و ، كامى كه دارى بياب
نصيحت كسى سودمند آيدش * كه گفتار سعدى پسند آيدش
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 1117 | ژان شاردن / اقبال يغمايى