كاسته مىشود .
با توضيحاتى كه دادم قبول اين نكته دشوار مىنمايد كه آموزش و پرورش نوجوانان و جوانان ايران به تمام معنى خوب و ستوده مىباشد . اما اين واقعيتى است غيرقابل انكار زيرا خانوادههاى سرشناس و صاحب نام و متمكن - زيرا طبقهء اعيان و اشراف به معناى واقعيش وجود ندارد - در تربيت كودكان خود نهايت دقت و مواظبت را بهجا مىآورند . آنان پرورش خردسالان را به عهدهء خواجگان مىسپارند . اين مربيان كودكان را زير فرمان خود مىگيرند ، و تحت مراقبت شديد مىپرورانند ؛ و جز براى ديدار بستگان و يا شركت در نمايشهاى ورزشى و اعياد به آنان اجازه نمىدهند از خانه خارج شوند . پدران و مادران چون بيم مىكنند اگر فرزندانشان به مكتب و مدرسه بروند بر اثر همنشينى و همصحبتى بچههايى كه تربيت صحيح ندارند اخلاقشان فاسد شود ، آنان را به مدرسه نمىفرستند بلكه معلم سرخانه براى آنان مىآورند . همچنين به آنان اجازه نمىدهند كه با خدمتگران صحبت بدارند ، و نيز كمال مراقبت را به كار مىبرند تا چشم فرزندانشان به منظرههاى زشت و ناسزاوار نيفتد و گوششان حرف بد نشنود . خدمتگران نسبت به آنان نهايت ادب را رعايت مىكنند . افراد طبقات پايينتر نيز در تربيت فرزندان خود سعى بسيار بهجا مىآورند ، و از دويدن در كوى و برزن و بازى كردن بسيار در بيرون خانه و جنگ با همسالان و بازيگوشى و شيطنت منعشان مىكنند . آنان هر روز دوبار بچههاى خود را به مدرسه مىفرستند ، و وقتى به خانه بازگشتند آنها را نزد خود نگاه مىدارند تا به شغل و پيشهاى كه در آينده بايد بدان اشتغال ورزند آشنا كنند . جوانان نبايد پيش از بيست سالگى وارد اجتماع شوند ، مگر اين كه پيش از اين زمان زن بگيرند . در اين صورت مىتوانند خويش را از تحت سرپرستى و نظارت پدر آزاد بدانند . منظور من از تأهل زن گرفتن قانونى و دائمى است و گرنه جوانان شانزده هفده ساله هم اگر بخواهند صيغه يا زن موقت مىگيرند . به هر روى جوانان ايرانى هنگامى كه وارد اجتماع مىشوند افرادى عاقل ، هوشمند ، درستكار ، شرمگين ، باادب ، كمگو ، متين ، محتاط و در گفتار و كردار پاك و هنرمندند ، امّا پس از مدتى هوس داشتن اسباب تجمل آنان را به فساد و تباهى سوق مىدهد . و چون غالبا براى تهيهء لوازم تجمل و ارضاى هوسهاى خود دارايى كافى ندارند ، براى ارضاى هوسهاى خويش به هر كار نادرستى متوسل مىشوند ، و چون مانعى در سر راه خود نمىبينند آسان به آن دست مىزنند .
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 767
مساهمون: ژان شاردن
ص٧٦٧