تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
مىنشاند ، و بر سر راه جانورى كه قصد شكار كردنش را دارد به انتظار مىايستد ، و وقتى دريافت كه نزديك رسيده است چشم و زنجير يوز را مىگشايد . سرش را به سوى شكار برمىگرداند و به طرفش مىجهاند . يوز همين كه حيوانى را كه بايد به او حمله برد ديد مىغرّد و به سويش مىجهد ، و او را از پاى درمىآورد . امّا اگر در مبارزه كارى از پيش نبرد پيش صاحبش بازمىگردد . آن وقت صاحبش به منظور دلدارى يوز شرمسار را مىنوازد ، و مىگويد گناه از يوز نيست ، شكار درست به او نشان داده نشده است . مىگويند جانور مهموم اين پوزشگرى و نوازش را در مىيابد و اظهار رضامندى مىنمايد . در سال 1666 من خود شاهد و ناظر چنين شكار بودم . شاهنشاه از اين جانوران تربيت شده و شكارى بسيار داشت ، اما چنان درشت اندام و عظيم الجثه بودند كه امكان گرفتن و بردنشان بر ترك اسب نبود ناچار آنها را در قفسهاى آهنين جا مىدادند بر پشت فيل مىنهادند و بىآن كه چشمشان را ببندند به شكار مىبردند . نگهبان هميشه دستش به چفت قفس بود . زيرا همين كه جانور چشمش به شكار مىافتاد دفعة مىغريد ، در آن لحظه نگهبان بىدرنگ در قفس را مىگشود . يوز آزاد مىشد و به سوى شكار مىجهيد ، برخى از اين جانوران شكارى چنان در كار خود ورزيده شده‌اند كه آهسته‌آهسته و آرام و بىصدا روى بوته‌هاى خارناك مىلغزند ، و همين كه كاملا به شكار نزديك شدند روى آن مىجهند . در شكارهاى شاهنشاه و صيدهاى بزرگ محوّطه ، يا درّه يا دشتى را محصور مىكنند ؛ سپس انبوهى بيش از هزاران ده‌نشين از پانزده تا بيست فرسنگى حيوانات مختلف را سوى حصار مىرانند ، پس از اينكه عدهء زيادى از جانوران مختلف جمع آمدند شاه و مقربانش به آن‌جا مىآيند ، و هر كدام در سويى به افگندن شكار مىكوشد ، و هركس هر حيوانى ديد به تير مىزند . خواه گوزن يا گراز ، كفتار و شير باشد و خواه گرگ و روباه . در آن روز خونريزى مهيبى به وقوع مىپيوندد ؛ و معمولا هفتصد هشتصد حيوان كشته مىشوند . مردمان مىگويند در برخى از اين صيدها چهارده هزار جانور كشته شده‌اند . در شكارهاى عادى هنگامى كه صيدى در تنگنا مىافتد شكارچيان نوبت نگه مىدارند تا آن كه مقام و مرتبت بالاتر دارد فرا رسد ، و سوى شكار تيراندازى كند ؛ سپس ديگران بدين كار مىپردازند . شكار با سگان شكارى نيز نزد ايرانيان ناشناخته نيست . پادشاه و بزرگان از
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 756 | ژان شاردن / اقبال يغمايى