آقاپيرى به شنيدن اين سخنان سرش را پايين انداخت و خاموش ماند . صدر اعظم سرش را نزديك گوش وى برد و گفت : آقاپيرى شاهنشاه ترا به پذيرفتن دين اسلام دعوت مىفرمايند ، فرمانپذير باش ، و اطاعت كن . آن خائن كه آمادهء شنيدن اين دستور بود سر برآورد و گفت اجراى فرمان شاه بر همگان واجب است ، و من از همين ساعت مسلمانم . در دم وى را به حضرت شاه برد و در آنجا سه كلمه طيبهء شهادت را بر زبان آورد و بدينگونه در شمار مسلمانان درآمد . سپس شاه به مجتهد بزرگ كه آنجا حضور داشت دستور داد كه او را ختنه كنند ، همچنين ناظر را فرمود يك دست لباس شاهانه از همانگونه جامههايى كه بنا به رسم به استانداران مىدادند به او بپوشانند و يك اسب با زين و برگ مرصع نيز به وى بدهند .
اگر مرتبه دانش و هنر اين مرد سيهبخت برگشته از دين با دارايى از حدفزونى كه پروردگار به وى عطا فرموده مقايسه شود خيانتگرى و زشتكاريش به سزا آشكارا مىگردد ، زيرا اكنون يكى از بزرگترين بازرگانان ايران است . وى افزون بر دو ميليون ليور ثروت دارد ، امّا نه برادر دارد ، و نه فرزند . مسلمانان درآمدن آقاپيرى را به دين اسلام براى كيش خود پيروزى بزرگى مىشمارند و مىگويند تنها عاملى كه وى را بدين سعادت و فيض عظيم نائل كرده گشوده شدن در حقيقت به روى اوست ، و حركت وى هرگز انگيزهء انسانى و جهل و خرافات نداشته ؛ اما مىگويند خود وى نزد كسانش اعتراف نموده كه از ترس تهديد شاه و بيم جان از مسيحيت بريده و به اسلام گرويده است . امّا اين همه اباطيل و سخنان بىهوده است ، و هيچكس باور نمىكند .
همهء ارامنه ، كليّهء گروههاى روحانى مسيحى و تمام اسقفها و كشيشهاى مقيم اصفهان از اين اتفاق سرگشته ، خسته و خاطرآزرده گشتند . آنان نگران و بيمناك بودند مبادا افراد سست و ضعيف جامعه ارامنه و مسيحيت بر اثر وحشت ناگهانى بلرزند و از جا در بروند . امّا از كرامت و عنايت پاك يزدان چنين بلاى دهشتناكى روى ننمود . صدراعظم و بزرگان مسيحيان را نزد خود خواند و به آنان گفت : اعليحضرت شاهنشاه آرزوى بسيار دارند كه مسيحيان ايران به اسلام بگروند ، و من نيز اگر شما دين مقدس اسلام را بپذيريد و به آيين حقيقت بپيونديد ، اين واقعه بزرگ را مهمترين اتفاق سعادتآميز دوران صدارت خود مىشمارم .
بزرگان قوم در حالى كه بر اثر شنيدن اين سخنان بر خود مىلرزيدند در جواب گفتند : اعليحضرت شاهنشاه ايران يك دنيا مسلمان زير فرمان دارد ، و ما كه
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 621
مساهمون: ژان شاردن
ص٦٢١