ابو على سينا و فلاسفهء عرب و برخى از متكلّمان اسلامى را به طور سطحى مطالعه كرده بود ، و چون نتوانسته بود عميقا علل مخالفت آنان را با مسيحيت دريابد ، و در ضمير خويش تجزيه و تحليل كند تأثرات و خلجان شديدى بر افكارش عارض شده بود .
گفتن بايد كه توجه به لذات دنيوى و شيفتگى به مطامع و آزمنديهاى مادى وى را از راه به در نكرده بود ، بلكه كوتهفكرى و نادرستانديشى او را به عصيان انگيخته بود .
دوستان و همكارانش معتقد بودند اين كار ناصواب و جنونآساى او در اين سامان مايهء سرشكستگى و رسوايى حضرت مسيح گرديد و بىگمان در پى اين اتّفاق ناستوده از كشورهاى اسلامى ضربههاى سنگينتر و كوبندهترى بر مسيحيّت وارد خواهد شد .
آقاپيرى پانزده روز پيش از آن كه ارتداد خويش را آشكارا سازد نزد ناظر رفت ، و پس از اين كه ششصد دوكاى طلا به او تقديم داشت استدعا كرد در خلوت به سخنانش گوش فرا دهد . او گفت : مدتهاست دل و انديشهام به اسلام گرويده امّا چون پيوسته بيم داشتهام كه همكيشان و افراد خانواده و كليّهء بستگانم بر من بشورند ، و از خود برانندم معتقدات ضمير خود را آشكارا نكردهام ؛ امّا اكنون به هر روى و هرچه پيش آيد تصميم كردهام انصراف خود را از مسيحيّت و گرويدنم را به اسلام علنا آشكارا كنم . امّا چون مىترسم كسان و عاملانم در اروپا به بهانهء اين كه مرتد شدهام همهء داراييم را به سود خود ضبط كنند و بازنگردانند استدعا دارم چنان نمايند كه شاهنشاه مرا به انصراف از مسيحيّت و پذيرفتن دين اسلام ناچار و وادار كرده است تا از جمله اين خسارات و بلاها در امان بمانم .
ناظر به شنيدن اين اعترافات وى را به نشان محبت و همكيشى تنگ در آغوش كشيد و همهگونه وعدهء مساعدت و مرافقت داد . اين اتّفاق عجيب را به شرحى كه آوردم يكى از نزديكان آقاپيرى براى من حكايت كرد . اما بدين صورت نيز آوردهاند كه شخصيّت موصوف يك سال پيش از آن كه به دين اسلام درآيد مقدار زيادى از انواع ميوههاى كمياب و خوب به دربار فرستاد . شاه به پاداش خلعتى به وى بخشيد . او خلعت را بر تن آراست ، و براى سپاسگزارى از احسان شاهنشاه به شرفيابى رفت و بنا به رسم عدهاى از بزرگان همكيش خود را نيز به همراه برد . شاه وى را نزديك خويش نشاند و به او فرمود : آقاپيرى شنيدهام كه تو بسيارى از كتب مهم علمى و مذهبى ما را با دقّت زياد مطالعه و بررسى كردهاى و بسيارى از حقايق دينى بر تو روشن شده پس چرا تا حالا به دين اسلام در نيامدهاى ؟
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 620
مساهمون: ژان شاردن
ص٦٢٠