با يكديگر همينطور كه راه مىرفتيم صحبت مىكرديم . تا اينكه كوههاى عرفات را درهم نورديده و به كوههاى منى رسيديم . سپيده نخستين ( فجر كاذب ) دميد و ما به اواسط كوههاى طائف رسيده بوديم .
به آنجا كه رسيديم دستور داد كه از شتر پياده شده و نماز شب بخوانيم . نماز شب را خوانده ، دستور داد كه نماز وتر را نيز بخوانم . آن را نيز خواندم و اين يك بهره علمى بود كه از او بردم كه نماز وتر را نيز بهمراه نافله شب بخوانم . بعد دستور داد سر به سجده بگذارم و پيشانى بر خاك .
بعد از اتمام نماز سوار شد و به من نيز دستور داد كه سوار شوم . او حركت كرد و به راه خود ادامه داد ، و من هم با او مىرفتم ، تا اينكه به بالاى تپّه طائف رسيدم . گفت : آيا چيزى را مىبينى ؟
گفتم : آرى . تپّهاى از ريگ و خيمهاى از مو بر بالاى آن كه نور از داخل آن مىدرخشد . چشمم به آن اطاق كه افتاد ، دلم شاد و خوشحال شد .
گفت : اى علىّ بن ابراهيم ! آرزو و اميد در همان جا است ، راه برو و با من بيا .
من به همراه او به راه افتادم ، تا اينكه از بالاى تپّه به پائين تپّه رسيديم . گفت : پائين بيا . اينجا هر سرسختى ، نرم و هموار مىشود و هر ستمگرى ، فروتن و خاضع مىگردد . بعد گفت : زمام شتر را رها كن .
گفتم : به چه كسى بسپارم ؟
گفت : اينجا حرم حضرت قائم - عليه السّلام - است ، جز مؤمن كسى به اينجا داخل و خارج نمىشود .
افسار شتر را رها كرده و با او به راه افتادم . تا اينكه نزديك در خيمه شد ، جلوتر از من به داخل خيمه رفت . و به من گفت : اينجا بايست تا برگردم .
بعد برگشته و گفت : وارد شو ، سلامت و آرامش در اينجا است .
وارد شدم . حضرت را ديدم نشسته در حالى كه بردى را به كمر بسته و بردى ديگر را بر دوش افكنده ، و بردش را بر روى دوش شكسته و برگردانده ، اندامش در لطافت مانند گل بابونه ، و رنگ مباركش در سرخى همچون گل ارغوانى است كه قطراتى از عراق مثل شبنم بر آن نشسته باشد ، ولى چندان
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: افتخار زاده
ص١٧٢