51 . على بن ابراهيم بن مهزيار
شيخ در « غيبت » ، از جماعتى ، از تلعكبرى ، از احمد بن على رازى ، از على بن حسين ، از مردى كه او را از اهالى قزوين دانسته و اسمش را نياورده است ، از حبيب بن محمد بن يونس بن شاذان صنعانى روايت كرده است :
در اهواز به ديدار على بن ابراهيم بن مهزيار رفتم و از او درباره خاندان حضرت عسكرى - عليه السّلام - سؤال كردم .
گفت : برادرم ، تو از يك امر عظيمى پرسيدى . من بيست سفر به حج رفتم و در تمام اين سفرها تمام خواستهام آن بود كه مولايم حضرت بقيّة اللّه - عليه السّلام - را به چشم ببينم . هيچ اثرى از او نمىديدم و خبرى نمىشنيدم .
در اينباره خيلى فكر مىكردم . و شب و روز در انتظار فرارسيدن موسم حج بودم . فصل حج كه رسيد كارهايم را جمعوجور كرده ، به سوى مدينه حركت كردم . در همان حالوهوى بودم تا اينكه وارد مدينه شده و از خاندان حضرت عسكرى - عليه السّلام - جويا شدم ، ولى اثرى نديده و خبرى نشنيدم . در همان فكر از مدينه خارج شده به مكه رفتم . به جحفه كه رسيدم يك روز در آنجا مانده ، و از آنجا به سوى « غدير » رفتم كه چهار ميل تا جحفه فاصله داشت .
وقتى به مسجد غدير رفته ، نماز خواندم ، و سر به سجده گذاشته و با جديّت هرچه تمامتر به دعا و راز و نياز با خداوند پرداختم . از آنجا بيرون آمده به سوى عسفان حركت كردم . و به همينگونه و با همين حال بودم تا اينكه وارد مكّه شدم .
چند روزى در مكه مانده به طواف و اعتكاف مشغول بودم . شبى