در حال طواف جوانى خوشبو ، زيبا كه باوقار هرچه تمامتر راه مىرفت ، و اطراف خانه كعبه طواف مىكرد ديدم . دلم بسوى او پركشيد به سوى او رفته ، دامن او را گرفته و او را تكان دادم . به من گفت : از كجائى ؟
گفتم : از اهالى عراق مىباشم .
گفت : از كدام عراق ؟
گفتم : از اهواز .
گفت : آيا خصيب را مىشناسى ؟
گفتم : خداوند او را بيامرزد . دعوت حق را لبيك گفته است .
گفت : چه شبهاى طولانى و چه زياد تلاوت قرآن مىكرد . و چه اشكهاى ريزانى كه داشت . آيا على بن ابراهيم بن مهزيار را مىشناسى ؟
گفتم : من خودم على بن ابراهيم بن مهزيار هستم .
گفت : خداوند تو را زنده دارد ( زنده باشى ) اى ابو الحسن ! آن علامت و نشانهاى كه بين تو و حضرت عسكرى - عليه السّلام - بود چه شد ، آيا آن را دارى ؟
گفتم : آرى همراه من است .
گفت : بده ببينم .
دستم را به گريبان برده و آن را بيرون آورده و به او دادم . همين كه چشمش به آن انگشتر افتاد نتوانست جلو گريهاش را بگيرد . با شدّت گريست بطورى كه دامنش ( آستينش ) تر شد . و بعد گفت : هماكنون به تو اجازه داده شده است ، اى پسر مهزيار ! برو به كاروانت و آماده باش ، تا اينكه شب فرارسد . هنگامى كه تاريكى همهجا را فراگرفت ، برو به شعب بنى عامر .
به زودى مرا خواهى ديد .
من به منزلم رفته ، همين كه وقت فرارسيد ، شترم را آماده و افسارى محكم به دهان او زده سوار بر آن شده و با سرعت و جديّت هرچه تمامتر خود را به شعب بنى عامر رساندم . ديدم آن جوان ايستاده و منتظر من است . صدا زد : اى ابو الحسن ! بيا جلو . نزديك او شدم . ابتدا به سلام كرده و گفت :
برادرم راه برو .
تبصرة الولي فيمن رأى القائم المهدي ( ع ) ( روزنه اى به خورشيد ) ( فارسى ) — صفحة 171
مساهمون: افتخار زاده
ص١٧١