36 . شخصى از همدان در سفر حج
ابن بابويه ، در كتاب « غيبت » مىنويسد كه :
از يكى از اساتيد حديث به نام احمد بن فارس اديب شنيدم كه مىگفت : در همدان حكايتى را شنيدم و آن را آنچنان كه شنيده بودم براى بعضى از برادران ايمانى خود بازگو كردم . و از من درخواست كرد كه به خط خود ، آن را بنويسم ، و دليلى براى عدم پذيرش اين درخواست نداشتم و لذا آن را نوشتم و صحت آن بر عهده حكايتكننده اصلى مىباشد .
آن قصه چنين است كه :
در همدان طايفهاى هستند به نام بنى راشد كه همگى شيعه اماميّه مىباشند . از علت تشيّع آنان پرسيدم كه چرا از بين تمام اهالى همدان تنها آنها فقط شيعه مىباشند . پيرمردى كه آثار شايستگى و وقار در او هويدا بود به من گفت :
علّت تشيّع ما آنست كه : جدّ ما كه به او منسوب هستيم به حج رفت و بعد از مراجعت مسافت زيادى در صحرا و دشت راه پيمود و چون در بالا و پائين آمدن خيلى با سرعت و نشاط حركت مىكرد ، بعد از مدتى كه راه مىپيمايد خسته و كسل مىشود ، مىگويد : با خود گفتم : كمى مىخوابم تا استراحتى كنم و هنگامى كه قسمت آخر كاروان رسيد حركت مىكنم ، ولى همين كه خوابم برد ، ديگر متوجه چيزى نشدم تا اينكه براثر تابش خورشيد از خواب بيدار شدم و هيچيك از افراد قافله را نديدم . از تنهائى به وحشت و ترس افتاده ، نه راهى را مىديدم و نه نشانى از ردپا ، بر خداوند توكّل نموده و گفتم : به هرطرف شد ، راه مىروم . چيزى نگذشت كه خود را در سرزمينى