گذاشت و در حالى به آخرين پيكار خود پرداخت كه ارتعاش صداى لرزانش انبوه سپاه را مىشكست ، پيش از آنكه در خون خويش بغلتد و بر زمين افتد . - بنا به روايت تاريخ - مردى كه « ابو غاديه مزنى » نام داشت ، در كمينش نشسته و نيزه به سويش افكند . وقتى بر زمين افتاد ، فرد ديگرى در رسيد و سرش را از تن جدا ساخت » « 1 » . در يكى از روايتها آمده است كه عمرو بن عاص به كشته شدن عمار اعتراض كرد ، ولى معاويه در پاسخ ، آن را چنين توجيه نمود : « هر كه عمار را به جنگ آورد او را كشت » « 2 » . اين سخن با توجيهى كه پيش از آن در مورد كشته شدن عثمان ، گفته بود تفاوت نداشت . و همواره فرصت براى چنين اتهاماتى و جعل مطالب به اين صورت و جنگ با طرف مقابل به وسيلهء سلاح خود او وجود دارد . و در نتيجه كشته شدن عمار ، معاويه را با مشكل و تنگنا مواجه نساخت و چه بسا در همان حين براى كشتن هر صحابى ديگر و يا هر كسى كه در برابر او قرار گيرد و مانع از تحقق آرزويش شود برنامهريزى مىكرد .
ولى كشته شدن عمار تأثير بسيار دردآورى بر امام على ابن ابى طالب ( ع ) داشت زيرا كه تصوير اين موقعيت بسيار دشوار برايش روشنتر گرديد . در آن هنگام اسلام صرفا به ابزارى براى حكومت تبديل شده بود ؛ پس از آنكه حكومت جزئى از حركت رسالت و وسيلهء بيان برنامهء ارزشى آن در مورد حق ، عدالت ، آزادى و گذشت بود . چند ماه بعد قطب بزرگ ديگر ياران على ( ع ) يعنى اشتر نخعى كشته شد كه باز معاويه در پس آن قرار داشت « 3 » . او از صحابه و پيشتازان نخستين اسلام نبود ولى عميقا در آن ذوب شده بود و خيلى زود به اتخاذ موضع مخالف با انحرافات ، در آغاز دههء سوم هجرى ، روى آورد . و پس از انقلاب عليه عثمان از انديشههاى على ( ع ) تأثير پذيرفت ، و تا هنگام مرگش كه در راه عزيمت به انجام مأموريت در مصر صورت گرفت ، ملازم آن حضرت بود .
معاويه در انتظار خبر مرگ اشتر كه مهمترين و خطرناكترين ياران على ( ع ) در آن زمان به شمار مىرفت ، نشسته بود و بلافاصله پس از دريافت آن ، در حالى كه غرور
هامش
( 1 ) عمار در ماه صفر سال 37 هجرى كشته شد . ابن سعد ، همان ، ص 258 .
( 2 ) طبرى ، همان ، ص 41 .
( 3 ) ابن اثير ، همان ، ص 353 .