پس از سقوط مصر ، معاويه طرح خود در مستحكم كردن محاصرهء خليفه را پى گرفت ، وى دو گروه نظامى « 1 » به حجاز گسيل داشت ، كه گروه دوم به فرماندهى بسر بن أبى أرطأة بر آن مسلط شد « 2 » . اين رويداد تأثير بسيار بدى بر وضعيت خليفه گذاشت .
مكه و مدينه ، با جايگاهى كه در تحكيم موقعيت معنوى داشتند ، تحت سيطرهء معاويه درآمدند . لازم است بدانيم كه پس از تعطيلى مجمع « داورى » - حكميت - لقب خليفه به صورتى خجولانه براى معاويه به كار مىرفت ، ولى پس از تسلط بر مكه و مدينه معاويه ديگر مىتوانست بدون احراج خود را خليفه بخواند .
و بدين ترتيب عملا خلافت - راشده - فرو پاشيد . خلافتى كه در سايه « امر واقع » بنا گرديد و در سالهاى نخستين خود با آزمايشى دشوار روبهرو شد و نزديك بود مسلمانان را در همان ابتداى كار با تفرقه و تقسيم مواجه كند . امّا وقوع چالش اهل ردّه افكار و مواضع آنان را يكپارچه و متحد كرد و وادارشان ساخت تا بحران حكومت و پيچيدگيهاى آن را به فرصتى ديگر موكول كنند . بىترديد حركت فتوحات كه خليفهء اول آغازگر آن بود و خليفهء دوم آن را پيش راند و پيروزيهاى بزرگى را محقق ساخت ، نقش عمدهاى در تحكيم اين وحدت ايفا كرد . قبيلهها به اين حركت مىپيوستند و تحت لواى آن نقش مهمى ايفا مىنمودند . ولى ترور عمر بن خطاب به طور عملى حكومت يعنى مؤسسهاى را كه در طول دوران خود شكل گرفت ، هدف قرار داد . و بدين ترتيب قبايلى كه براى مسئلهء اسلام مىجنگيدند به حالتى درآمدند كه خارج از چارچوب حركت فتوح كه در زمان عثمان راكد شده بود ، به جنگ و به دفاع از موقعيت خويش كه در نتيجهء سياستهاى اين خليفه و طغيان واليانش بر ايالتهاى تابعه متزلزل شده بود ، پرداختند . انقلاب عليه عثمان فرارسيد تا واقعيت جديدى را تثبيت كند . در سايهء اين واقعيت ، قبايل آماده بودند تا براى دفاع از حقوق خود مداخله كنند .
حتى اگر اقتضا مىكرد كه در برابر بالاترين قدرت ( خلافت ) بايستند .
خليفه چهارم در سايهء اين واقعيت در برابر يك مسئلهء اساسى قرار داشت :
هامش
( 1 ) گروه نخست به فرماندهى عبد اللّه بن سعد الفزارى بود كه مسيّب بن نجبه الفزاري او را شكست داد ، همان ، ص 197 .
( 2 ) همان .