دست داشتند او را همراهى مىكردند . در مسجد مردى كه به او عمير بن ضابئ برجمى « 1 » مىگفتند به محمد بن عمير بن عطارد تميمى « 2 » گفت : آيا تو آمدهاى او را با سنگريزه بزنى ؟ او گفت : خير ، آمدهام سخنش را بشنوم . پس گفت : خداوند بنىاميه را لعنت كند كه فردى چون اين را بر ما برمىگزينند . خداوند در حقّ عراق ظلم كرد كه اين مرد را به اميرى عراق رسانيد . به خدا سوگند ، اگر اين تمام سخن او بود ديگر مطلبى نمىگفتم .
حجاج ساكت نشسته بود و چپ و راستش را مىنگريست ، تا اينكه مسجد از انبوه مردم پر شد . پس گفت : « 3 » اى مردم عراق ، من نمىدانم جمعيت شما چقدر است . آيا همه جمع شدهايد ؟ مردى گفت : خداوند تو را هدايت كند ما همه جمع شدهايم . حجاج چند لحظه ساكت بود و سخن نمىگفت . آنان گفتند : فقط لكنت زبان و سختى در گفتار مانع سخن گفتن مىشود . حجاج برخواست و چهرهء خود گشود و گفت : اى عراقيان ، من حجاج بن يوسف بن عامر بن عروة بن مسعود هستم .
آنگاه اينچنين سرود : « 4 »
أنا ابن جلا و طلّاع الثنايا * متى أضع العمامة تعرفونى
صليب العود من سلفى تران * كنصل السيف وضّاح الجبين
و ماذا يدّرى الشعراء منّى * و قد جاوزت حدّ الأربعين
أخو خمسين مجتمعا أشدى * و نجّذنى مداورة السنين
و إنى لا أعود إلى مربّى * غداة الغب إلّا أى حين
[ من فرزند مردى بلندآوازه و مشهور و صاحبنظر و شجاع هستم ؛ وقتى عمامهام را بر سر مىگذارم ، مرا خواهيد شناخت . قوى هيكل و نيرومند و از نسل گذشتگانم . مانند
هامش
( 1 ) . عمير بن ضابى الحارث البرجمى ، شاعر ساكن كوفه بود كه در 75 ق وفات كرد . پدرش در زندان عثمان درگذشت . ( الطبرى 6 / 207 و الأعلام 5 / 265 )
( 2 ) . محمد بن عمير بن عطارد بن حاجب بن زرارة التميمى الدارمى ، از اشراف و جوانمردان كوفه ، شاعر و اميرى بود كه در جنگ صفين با امام على ( ع ) همراه شد . حكايتى براى او در مورد حجاج نقل كردهاند . ( الأغانى 13 / 46 و الإصابة 3 / 227 )
( 3 ) . اين خطبه در جمهرة نسب العرب 2 / 288 آمده و اين خطبهء مشهورى است كه اكثر مؤلفان كتابهاى ادبى و تاريخى آن را عنوان كردهاند .
( 4 ) . اين رجز در حواشى الكامل مبرد 1 / 334 منسوب به رشيد بن رفيض العنزى ، اللسان ، و الأغانى 14 / 45 است .