نيستى .
بعد عبد الملك سرش را بلند كرد و گفت : چه كسى از عراق است ؟ مردم ساكت بودند ، عبد الملك گفت : شيرانى كه شتران را پى مىكردند ، نمىبينم ؟ شيران غرّنده و حملهور را نمىبينم ؟ مردم ساكت بودند .
حجاج پريد و گفت : من از عراقم ، اى امير المؤمنين . گفت : چه كسى تو را جزء مردم عراق محسوب كرده است ؟ پاسخ داد : پوست پلنگ مىپوشم ، به انبوه جمعيت حمله مىكنم و همه را به هلاكت مىرسانم . اگر كسى با من منازعه كند ، او را مىگيرم و هركس كه به دشمن ما بپيوندد ، او را به شديدترين وجه به قتل مىرسانم و اموالش را تقسيم مىكنم . من آزادى ، نفرت ، خشونت ، ملاطفت ، ستم ، بخشش و امساك و همه چيز را در خدمت مىگيرم . اگر بردبار بودند ، برايشان حاكم بسيار بخشندهاى مىشوم و اگر مخالفت كردند ، از آنان فقط تپهاى سلاح و ابزار باقى مىماند . اى امير المؤمنين ، اين چيزى است كه براى آنان آماده كردهام . نيازى نيست مرا بيازماييد . من قطعكنندهء گردنكشان ، گيرندهء سخت جانها و جمعكنندهء اموالشان هستم ، اگر نمىخواهى ، كسى ديگر را به جاى من بگذار كه مردان زيادى اينجا هستند .
عبد الملك گفت : تو اين مسئوليت را برعهده بگير . بعد رو به كاتب كرد و گفت : براى او فرمان بنويس و اين كار را به تأخير نينداز ، نيرو و سرمايه نيز در اختيار او قرار دهيد .
عبد الملك بن عمير گويد : ما در مسجد اعظم ( كوفه ) نشسته بوديم كه كسى حجاج را آورد و گفت : اين حجاج بن يوسف است كه به اميرى عراق منصوب شده است ، مردم براى عرض تبريك نزد او آمدند . سپس از صحن مسجد متفرق شدند ، ما او را در راه رفتنش مانند شير ديديم ؛ عمامهاى قرمز بر سر داشت كه با آن صورتش را پوشانيده بود . كمانى عربى بر دوش داشت و به سوى منبر مسجد رفت . با چشمانم او را دنبال مىكردم تا به بالاى منبر رفت و بر آن نشست و نقاب از چهره برگشود . مردم كوفه در آن روز با وضع نيكو و زيبا و با عزّت و افتخار به مسجد آمده بودند . يكى از آنان وارد مسجد شد ، در حالىكه ده يا بيست نفر از يارانش ، كه لباسهاى سفيد پوشيده بودند و چيزى در
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: زبير بن بكار
ص٧٥