به آنان آزار نرساند . عماره گفت به وى پاسخ بگو : مالى نداريم كه در اختيار آنان قرار دهيم . هنگامى كه به نزد مهدى « 1 » رسيدند ، او را در جريان گفته آن رومى گذاشتند . او گفت : دروغ گفتند ، پاسخش اينگونه نيست . ما براى آنان اموال كافى داريم ، اما امير المؤمنين دليل ديگرى براى يارى ندادن آنها دارد . بعد به فرد رومى رو كرد و گفت :
فرستادهء من كه تو را همراهى مىكرد ، سخن تو و پاسخ خود را برايم گفت ؛ اما دروغ گفت :
كه ما اموال زيادى براى بخشيدن به آنان در اختيار نداريم . اما امير المؤمنين اكراه دارد كه براى رعايا و مردمش چيزى در دنيا و آخرت اختصاص دهد ؛ او دوست دارد كه آنان در گدايى و سختى به آنچه در اختيار دارند و خداوند روزيشان كرده است ، اكتفا كنند تا سبب نجات آنها در آخرت و توانگرى آنان در دنيا و بخشش گناهانشان باشد .
رومى از تعجّب سرش را پايين افكند و با اشارهء دست گفت : اين اقدام خوبى است و حق و عدالت است . « 2 »
19 . گريهء مأمون در داخل قبر محمد بن يحيى علوى
عمويم ، مصعب بن عبد اللّه ، برايم روايت كرد و گفت :
هنگامى كه محمد بن يحيى علوى « 3 » مرد ، مأمون بر او نماز خواند و من نزديك او بودم .
او را با شمشير و عبا و دستارش در قبر نهادند . سرش را گرفتيم و كمك كرديم تا سنگ لحدش را گذاشتند . ديدم اشكهاى مأمون بر گونهاش جارى است . داوود بن ابى الكرام الجعفى نيز همراه او داخل قبر شده بود . هنگامى كه داوود ، مأمون را در اين حالت رقّت و نرمى ديد ، با او سخن گفت و نيازها و حاجتهايش را بر زبان آورد .
مأمون خشمگين شد و گفت : اكنون در اينجا وقت اين كار است ؟ او گريهاش را تمام كرد و گفت : بله اينجا است ، در اينجا رشيد ، هادى ، مهدى و منصور به دنيا آمدند . چون
هامش
( 1 ) . در الوزراء آمده است : به نزد مهدى رفتيم و نزد ابى جعفر بازگشتيم . عماره او را از آن اتفاق باخبر كرد ابو جعفر نيز پاسخ داد : دروغ مىگويى .
( 2 ) . در الوزراء آمده است : رومى گفت : آنچه امير المؤمنين گفتهاند ، حق است .
( 3 ) . محمد بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب . تمام حق فاطمه ( س ) از فدك را در 210 ق به دستور مأمون دريافت كرد . ( فتوح البلدان 1 / 38 و الأغانى 15 / 28 )