هنگامى كه آفتاب طلوع كرد .
اى امير المؤمنين ، اين بود حال و وضع كار كسى كه فقه ، عدل و عقايدش را مىستايى .
مأمون گفت : خدا تو را بكشد . حال تو عجيبترين حالهاست . به خدا سوگند ، اگر در اين خصوص پدرت را دروغگو مىپنداشتى ، در دنيا مثل و مانندى نداشتى . شايد تو از او يك حكايت عينى نقل كردى كه سودمندترين حكايتها و بهترين عبارتهاست ، پدرت شبيه و مانندى ندارد . بكوش تا صفات پسنديدهات را افزايش دهى . بعد از اين جلسه نيز مطلبى در اين مورد به زبان نياور . به راستى كه عيب ما بدتر از عيبى است كه در پدرت هست .
گويد : على رفت تا با مأمون سخن بگويد . پس مأمون به او گفت : سخنى بر زبان نياور . « 1 » ابو عبد الله گويد : از عمويم ، مصعب ، سؤال كردم آيا تو در اين جلسه حضور داشتى و آن حادثه را ديدى و بيان مىكنى ؟ گفت : خير ، ولى ماجرا را كسى كه در اين جلسه حضور داشت ، دو سال بعد از مرگ مأمون برايم نقل كرد .
18 . مهدى و توجيه فقر و محروميت مردم
زبير برايم از عمويم ، مصعب بن عبد الله ، از جدّم ، عبد الله بن مصعب ، نقل كرد و گفت :
پادشاه روم نمايندهاى زيرك و نكتهسنج را نزد امير المؤمنين ابو جعفر ( منصور ) فرستاد . بر وى داخل شد و دربارهء موضوعاتى سؤال كرد و هدايا و وسايل زيباى بسيارى براى او آورد . پس خليفه به عمارة بن حمزه « 2 » امر كرد كه در مصاحبت او به نزد المهدى در رصافه برود . پس خارج شدند . هنگامى كه به پل رسيدند ، نمايندهء رومى چشمش به گداهايى افتاد كه بر روى پل نشسته و صدقه مىگرفتند . به مترجمش گفت : به اين ، يعنى عماره ، بگو : در منطقهء حكومت شما فقيرانى نيازمند دريافت صدقه هستند . مولايت بايد آنان را يارى رساند و خانوادهء آنان را از رنج و مشقت بيرون آورد تا مشقت و رنج روزگار
هامش
( 1 ) . در المحاسن آمده است : يك كلمه از آن را بر زبان نياور .
( 2 ) . عمارة بن حمزة بن ميمون فرزند ابى لبابة ، غلام عبد الله بن عباس بود كه سفاح او را به سرپرستى امور زراعى مروان و خاندان او گماشت .