ارباب خود برويد كه او از طولانى شدن ايستادن ، در سختى و رنج و خستگى فروافتاده است . به خدا سوگند ، گمان مىكنم كه ستارهء ثريا در برابر سر من قرار گرفته است . به خدا سوگند شب رفت ؛ واى بر شما ! مرا دريابيد . من خواب را از ديدگانم دور كردم . بايد پيش از موعد به خانه برسيد .
با اين سخن ، خاندان نزديكش شتافتند . پس درب مغازهها را باز كردند . هرچه نياز داشتند ، برداشتند بدون آنكه پول بپردازند و آن را نزد او آوردند . به آنان گفت : اين چيست ؟ گفتند : همان كه به انجام آن دستور دادى . گفت : آيا ويژگيهايى كه براى آن شكر برشمردم ، در اين شكر است ؟ گفتند : بله . گفت : آيا بهاى آن را به فروشنده پرداخت كردهايد ؟ گفتند : خير .
گفت : اى دشمنان خدا ، مىخواهيد دين مرا ضايع كنيد . نه ، به خدا سوگند ، مرا مردى شجاع و قوىدل نپنداريد . به خدا سوگند ؛ بر اين حالت مىمانم تا اينكه معاملهء صحيح كنيد ؛ بدون شرط ، انتخاب ، تهديد به شلاقزدن ؛ هيهات ، كه از خدا بترسيد . آنان نيز برگشتند ، فروشندهها را يافتند و بهاى آن را پرداختند و او را از اين كار با خبر ساختند .
گفت : در مقابل من آنها را وزن كنيد . ترازو را آوردند . او گفت : چه كسى از شما اينها را وزن مىكند ؟ گفتند : هركسى كه شما دستور بدهى . او گفت : اى نصح ، تو وزن كن كه به صبح نزديك مىشويم . وزن كن و كفهء ترازو را سنگينتر بگير . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه درود خدا بر او و صحابهاش باد روزى چيزى خريد و به وزنكننده گفت : [ ترازو را سنگينتر قرار بده ] . « 1 » به خدا سوگند كه مىتوانم قسم بخورم در سنگين كردن كفّهء ترازو جز عمل به آنچه علماى الهى و فقهاى دين به آن دعوت مىكنند نيست . گويد : پس به غلام گفت تا آنها را وزن كند و مىگفت : واى بر تو ، در وزن كردن عجله كن ؛ خانوادهات فداى تو شوند ، صبح نزديك است . جانم مىرود يا نزديك است كه هلاك شوم . هنگامى كه وزن كردن پايان يافت ، بيهوش شده بود و نمىدانست روى زمين خوابيده است يا روى بالش . حال همهء خانواده به اين صورت بود . هيچ كدام نتوانستند نماز يا ناقلهء صبح را به جا آورند مگر
هامش
( 1 ) . اين حديث در الجامع الصغير 2 / 22 و در سنن ابن ماجه 2 / 747 با اين عبارت آمده است .