تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
گفت : اى ابا طيب ، من هرگز عنان اسبى را جز در ركاب خليفه نكشيدم . من از تو خواسته‌اى دارم . طاهر گفت : چه مىخواهى ؟ فضل گفت : مىخواهم نزد امير المؤمنين شفاعت مرا كرده و او را از من راضى سازى . البته بر اين كار تعجيل كن . ابو طيب با عجله نزد امير المؤمنين رفت و در مورد فضل با او سخن گفت . او دستور داد كه فضل نزد او بيايد . ابو طيب گويد : فضل را بر امير المؤمنين مأمون وارد ساختم ، در حالىكه نه شمشيرى همراه داشت نه دستارى و نه ردايى . هنگامى كه مأمون او را ديد ، بر سجاده‌اش ايستاد و دو ركعت نماز خواند و قبل از اينكه فضل اداى احترام كند ، به او گفت : اى فضل ، آيا مىدانى چرا نماز خواندم ؟ فضل گفت : خير ، يا امير المؤمنين . مأمون گفت : خدا را شكر مىكنم كه عفو تو را نصيب من كرد . ابو طيب در مورد تو با من سخن گفت و من تو را بخشيدم . فضل گفت : خواسته‌اى دارم يا امير المؤمنين . مأمون گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم مقامى را به من واگذار كنى . مأمون گفت : فضل ، عجله كردى ؛ بيرون‌رو ! فضل نيز خارج شد .

17 . مأمون و فرزندان على بن صالح

زبير برايم نقل كرد و گفت عمويم مصعب بن عبد الله گفت : « 1 » به مأمون گفته شد فرزندان على بن صالح « 2 » ، نادان و سفيه هستند و هريك از آنان مطلبى بر انگشترشان حك كرده‌اند كه نشان‌دهندهء بىخردى و سفاهت آنهاست . مأمون به على بن صالح گفت : فرزندان بزرگ و كوچكت را نزد من بياور . مىخواهم مقامى كه در خور شأن هريك باشد ، به آنان دهم . او فرزندانش را از موضوع باخبر ساخت و آنان را براى رفتن به نزد مأمون سفارش كرد . آنان نيز به بهترين وجه آمادهء رفتن شدند . به آنان اجازهء ورود داده شد ، پس از اداى
هامش
( 1 ) . در المحاسن و المساوى ، ص 554 به روايت يحيى بن حسن از پدرش . ( 2 ) . على بن صالح الكاتب ، مسئوليت ديوان رسائل امين را در 194 ق بر عهده داشت ( رك : اخبار و روايات او در تاريخ طبرى 8 / 72 و 215 و 387 ) .