ما مركب و ركوب الخيل يعجبنى * كمركب بين دملوج و خلخال
[ هيچ مركبى و سواركارى همچون محل ميان بستن بازوبند و خلخال ، مرا به شگفتى و تحسين وانمىدارد ] .
عبد الملك گفت : آيا شعرى قبيحتر از اين وجود دارد ؟ سليمان ، تو شروع كن . او گفت :
حبّذا رجعها اليها يديها * فى ذرا درعها تحلّ الإزارا
[ چه نيكوست زمانى كه دستش را به سوى خود برگرداند و لباسش را تا نزديك بازوان بالا كشيد ] .
گفت : جالب نبود . اى مسلمه ، تو بخوان . مسلمه گفت :
و ما ذرفت عيناك الّا لتضربى * بسهميك فى أعشار قلب مقتّل
[ از چشمانت اشك جارى نمىشود ؛ مگر اينكه با تير مژگانت بر اعماق قلب عاشقى كشته شده ضربه بزنى ] .
عبد الملك گفت : نزديك شدى ، اما نشد . آنگاه خود ادامه داد : هنگامى كه از روى شوق ، از چشمانش اشك جارى شود ، چارهاى جز ديدار نيست . همانا كه شايسته است عاشق از معشوق جفا ببيند و عشقش را از او پنهان سازد . من سه روز به شما مهلت مىدهم تا در اين مورد شعرى بياوريد و از كسى هم كمك نگيريد . هركس برايم شعرى بياورد حكمى به او مىدهم . آنان برخاستند و رفتند . سليمان بر اسبش سوار شد . به يك اعرابى رسيد كه بر شترش سوار بود و مىتاخت و مىخواند :
لو حزّ بالسيف رأسى فى مودّتها * لمال يهوى سريعا نحوها رأسى
[ اگر سرم را در عشق او با شمشير قطع كنيد ، سرم به سرعت به عشق او و سوى او مىرود ] .
سليمان گفت : آن اعرابى را نزد من آوريد . او را آوردند . به شعر او اعتماد كرد و به نزد عبد الملك بازگشت و بر او داخل شد . عبد الملك گفت : اى سليمان چه همراه آوردى ؟
سليمان پاسخ داد : براى پرسشت پاسخى يافتم و نزد تو آمدم . گفت : بخوان . سليمان نيز خواند . عبد الملك به او گفت : بسيار عالى بود . آيا اين شعر از تو بود ؟ سليمان ماجراى اعرابى را تعريف كرد . او گفت : درخواست خود را بگو و بهرهء همراهت را فراموش نكن .