[ خبرى به من داده شده است كه در آنجا دچار اندوه ، و بينىهاى بزرگان بريده مىشود ( به نشانهء خوارى ) آن خبر ، خبر مرگ امير المؤمنين كه تكاندهنده و ناگهانى بود به گونهاى كه نزديك بود كوههاى محكم هم از شدّت آن از هم فرو بپاشند و از بين بروند ] .
406 . گفتوگو بين عبد الملك و عباد بن زياد
زبير بن به كار در الموفّقيات « 1 » روايت كرده است كه :
عبد الملك بن مروان بين گروهى از سواران مسابقهاى برقرار كرد كه عبّاد بن زياد بر آنان پيشى گرفت . عبد الملك نيز چنين سرود :
سبّق عبّاد و صلّت لحيته * و كان خرّازا تجود قربته
[ عباد سبقت گرفت ، اما ريشش ريخت و مشكدوز ، مشك او را دوخت ] .
عبّاد از اين سخن عبد الملك به خالد بن يزيد بن معاويه شكايت كرد . خالد به او گفت : اما به خدا سوگند ، عدالت را در مورد تو به گونهاى كه او نپسندد ، به اجرا در مىآورم . عبد الملك ، خواهر خالد را در عقد خود داشت . حجاج به عبد الملك نوشت : اى امير المؤمنين ، آنچه از زنان خاندان ابو سفيان در نكاح شما آمدهاند جز تباهى نداشتهاند . عبد الملك ، خالد را از آنچه حجاج نوشته بود ، مطلع كرد . خالد گفت : اى امير المؤمنين ، زنى را از خاندان خود سراغ ندارم كه تباه و ضايع شده باشد مگر عاتكه دختر يزيد بن معاويه كه در نكاح توست . حجاج كسى جز تو را مدّنظر نداشته است .
عبد الملك گفت : خير ، منظور او آن زناكار پسر زناكار ، عبّاد است .
407 . نفس سركش
زبير بن به كار در الموفّقيات « 2 » روايت كرد :
روزى فرزند عمر بن عبد العزيز با پدرش سخن مىگفت كه به خواب رفت . او را بيدار
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، 4 / 4 / 8 .
( 2 ) . شرح نهج البلاغه 5 / 71 .