تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
سر گذراندى مانند كسى كه خشمگين و اندوهناك است . روزگار را در دمشق به هدر دادى و آن را رام خود نساختى . اكنون به على نامه بنويس ، مثل دباغى كه كرم ، پوست دباغيش را فاسد كرده است . پس اگر تو كشته مىشدى و او زنده بود ، مطمئنا بدون هيچ حبّ و بغضى براى انجام كارش آماده مىشد ] . « 1 » جرير گويد : هنگامى كه معاويه براى من ( پاسخ نامهء على ) را آورد ، بين دو كاغذ سفيد قرار داشت كه آن دو را پيچيده و روى آن نوشته بود : از معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب . آن دو را به من داد ، من نمىدانستم چه در آن نوشته شده و گمان نمىكردم چيزى جز پاسخ نامه باشد . او مرا با مردى از بنى عبس همراه ساخت . نفهميدم او چه چيزى همراه دارد تا اينكه خارج شديم و به كوفه رسيديم . مردم در مسجد جمع شده بودند . آنان شك نداشتند كه من جز نامهء بيعت اهل شام با خود نياورده‌ام . هنگامى كه على - عليه السلام - نامه را گشود ، چيزى در آن نيافت . فرد بنى عبسى برخاست و گفت : چه كسى از قبايل قيس بويژه قيس غطفان و بويژه عبس در اينجا است ؟ به خدا سوگند ، من پيراهن عثمان را در حالى ترك كردم كه زير آن بيش از پنجاه هزار ريش‌سفيد ، كه ريش‌هاى خود را با خون چشمانشان خضاب كرده بودند ، جمع شده بودند . آنان پيمان بسته‌اند كه قاتل او را در دريا يا خشكى به قتل برسانند . من نيز سوگند مىخورم كه پسر ابو سفيان با بيش از چهل هزار سواره‌نظام به ناگاه بر سر شما فرود آيد كه بىشك در ميان آنان شجاعان زيادى هستند . او بعد به طرف على - عليه السلام - رفت و نامه‌اى از معاويه را به ايشان داد . على نامه را گشود ، در آن اين شعر نوشته بود :
أتانى أمر فيه للنفس غمّة * و فيه اجتداع للأنوف أصيل مصاب أمير المؤمنين و هدّة * تكاد لها صمّ الجبال تزول
هامش
( 1 ) . اينكه روزگار خود را در دمشق به هدر دادى ، كنايه از اين است كه به جاى آنكه در مدينه به خلافت و حكومت برسى در دمشق به آن دست يافته‌اى ، اگرچه اكنون دير شده و كار بر تو مشكل شده است ، باز هم بكوش تا از فرصت بهره جويى و به جاى جنگيدن كه ممكن است با كشته‌شدن تو كارى از كسى برنيايد ، به على ( ع ) نامه بنويس و با مصالحه هدفت را پيش ببر . - م