402 . گفتگو بين عمر و ابن عباس
زبير بن به كار در الموفّقيات از عبد الله بن عباس روايت كرد : « 1 »
از خانه خارج شدم تا عمر بن خطاب را ببينم . او را ديدم كه بر خرى سوار بود و او را با طناب سياهى لجامزده بود ؛ كفشهاى وصلهدارى به پا و پيراهن و شلوار كوتاهى نيز بر تن داشت به گونهاى كه هنگام حركت ، پايش تا زانو پيدا بود . به سمت او رفتم . شلوارش را كشيدم تا هر دو قسمت آن مساوى شود . هر قسمتى را كه مىپوشاندم ، قسمت ديگر نمايان مىشد . او خنديد و گفت : شلوار از تو اطاعت نمىكند . رفتيم تا به عاليه « 2 » رسيديم و آنجا نماز گزارديم . گروهى از مردم برايمان گوشت و نان آوردند . عمر روزه بود . بهترين قسمت گوشت را به من داد و گفت : به جاى من نيز بخور . ما داخل يك چهارديوارى شديم . او ردايش را به سمت من افكند و گفت : آن را بپوش . سپس پيراهنش را روى دستش انداخت و نشست و لباسش را شست و من نيز ردايش را شستم . بعد آن را خشك كرديم و نماز عصر را خوانديم . آنگاه او سوار شد . من كنارش راه مىرفتم و فرد سومى نزد ما نبود . گفتم : يا امير المؤمنين مىخواهم از كسى خواستگارى كنم ، نظر تو در مورد او چيست ؟ . گفت : نامزدت چه كسى است ؟ گفتم : فلانى دختر فلان مرد . گفت :
نسبش چيزى است كه دوست دارى و آن را مىدانى ، و ليكن در اخلاق خاندانش نوعى خسّت است كه اگر آن را در فرزندانت ديدى ، تعجب نكن . گفتم : در اين صورت نيازى به چنين كسى ندارم . گفت : چرا براى خواستگارى نزد پسرعمويت - يعنى على - نمىروى ؟ « 3 » گفتم : آيا تو قبلا مرا نزد او نفرستادى ؟ گفت : بار ديگر برو . گفتم : او را براى پسر برادرش در نظر گرفته است . گفت : اى ابن عباس ، اين دوست تو اگر اين كار « 4 » را برعهده گيرد ، مىترسم دچار عجب و غرور شود . اى كاش ، شما را بعد از خودم
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه 3 / 784 .
( 2 ) . عاليه : نامى براى همهء مكانها اعم از قريهها و آبادىهايى است كه در مسير مدينه به سمت نجد تا تهامه قرار دارد . براساس روايتى جايى كه در مجاورت الرّمه به سمت مكه است . ( المغانم المطابة 243 )
( 3 ) . منظور ، خواستگارى از حضرت زينب ( س ) است . - م
( 4 ) . منظور ، خلافت است . - م