پس آن سخن را با رفتارت اثبات كن و با آنچه اكنون بر آن هستى ، مخالفت كن . به تحقيق آنچه شنيدى ، چيزهايى است كه در مورد تو گفتهاند و اين براى تو كافى است ، اگر قبول كنى .
عثمان گفت : ابا الحسن ، تو مطمئن هستى ؟ على گفت : آرى مطمئن هستم و گمان نمىكنم آن را انجام دهى . عثمان گفت : تو مطمئنى و از كسانى هستى كه دوستىاش را حفظ مىكند . ابن عباس گويد : دست آن دو را گرفتم ؛ به گونهاى كه به هم دست دادند و با هم مصافحه و مزاح كردند و من از كنار آنان برخاستم . آن دو باهم مشورت و صحبت كردند و بعد ، از هم جدا شدند . به خدا سوگند ، سه روز نگذشته بود كه هركدام از آن دو را ديدم كه از دوستش سخنى مىگفت كه شتر در جاى آن ( سخنان ) نمىنشست . پس دانستم كه آنان بعد از اين هرگز با يكديگر مصالحه نخواهند داشت .
401 . عيادت عثمان از على ( ع ) به هنگام بيماريش
زبير بن به كار روايت كرد و گفت « 1 » :
على عليه السّلام بيمار شد . عثمان و مروان بن حكم به عيادتش رفتند . عثمان حال على عليه السّلام را پرسيد . على ساكت بود و پاسخ نداد . عثمان گفت : اى ابا الحسن ، با من مانند فرزندى كه پدرش او را نفرين و عاق كرده است ، برخورد مىكنى ؛ كه اگر زنده بماند ، نفرين شده است و اگر بميرد به ناگهانى و دردناكى مىميرد . چه مىشود تو در كار ما و خود گشايشى قرار دهى ؟ ! خواه دوست تو باشيم يا دشمنت . تو ما را بين زمين و آسمان معلق نگه ندار ، به خدا سوگند ، من برايت از فلانى و فلانى بهترم و اگر كشته شوم ، مانند من را نمىيابى .
مروان نيز گفت : اما به خدا سوگند ، آنچه در پشت سر ما قرار يافته ، آرام نمىشود مگر آنكه شمشيرهايمان را بيرون آوريم و پيوند خويشاوندى را قطع كنيم . عثمان رو به مروان كرد و گفت : ساكت شو ، ساكت ! در مسائلى كه بين ماست دخالت نكن .
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، 3 / 143 .