تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
برادرزاده‌ات على شكايت كنم . آنگاه افزود : على مرا دشنام داد ، كار مرا بر سر زبان‌ها انداخت ، پيوند خويشاوندانش را با من قطع كرد و مرا در دينم طعنه زد و نكوهش كرد . اى فرزندان عبد المطلب ، از شما به خدا پناه مىبرم . اگر براى شما حقى است كه مىپنداريد بر آن غلبه مىيابيد ، شما آن را در دست من قرار داديد . من در خويشى به شما نزديك‌تر هستم و هيچ‌كس از شما جز على مرا در اين راه سرزنش نمىكند . من او را دعوت كردم تا دستم را با او گشاده سازم . اما او مرا ترك كرد من مىترسم كه مرا ترك كند . با اين حال من او را رها نمىكنم . پدرم بعد از حمد و ستايش پروردگار گفت : اى خواهرزاده ، تو على را به خاطر خودت نمىستايى ، چنان كه من تو را به خاطر على ستايش نمىكنم . على تنها كسى نيست كه اين سخنان را در مورد تو مىگويد ؛ ديگران نيز مىگويند . پس اگر تو خودت را در معرض اتهام مردم قرار مىدهى ، مردم نيز خودشان را در مضان اتهام تو قرار مىدهند . اگر از آنچه تو را بالا مىبرد ، پايين آيى ، مردم نيز از جايگاهى كه پايين آمده‌اند ، بالا مىروند . پس تو آن جايگاه را از ايشان گرفتى و آنان نيز از تو خواهند گرفت كه اين كار سختى نيست . عثمان گفت : پس قضاوت در اين مورد برعهدهء تو اى دايى . تو بين من و آنان قضاوت كن . عباس گفت : آيا براى آنها از اين سخن تو بگويم ؟ پاسخ داد بله و بازگشت . مدتى نگذشت كه گفتند امير المؤمنين بازگشته و در برابر در خانه است . پدرم گفت : او را به داخل دعوت كنيد . پس او وارد شد اما ننشست . پدرم گفت : اى دايى ، عجله نكن . من ديدم كه مروان بن حكم در كنار در ايستاده و منتظر خارج شدن عثمان است ؛ همان كسى كه او را از نظر قبلى منصرف كرد . پدرم رو به من كرد و گفت : پسرم ، تو از اين موضوع چه مىدانى ؟ بعد گفت : پسرم ، بر زبانت مسلط باش تا چيزهايى را كه نيازمند ديدن آن هستى بتوانى ببينى . بعد دستش را بلند كرد و دعا نمود : خداوندا ، مطالبى را كه دركش خيرى به من نمىرساند ، از ياد من ببر . هنوز هفته به پايان نرسيده بود كه او ( پدرم ) درگذشت و خداوند وى را رحمت كند .