تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
باشم . پس ، از آن دو فاصله گرفتم . آنان هم راه خود را از من جدا كردند و رفتند ، بدون آنكه مرا دعوت به همراهى كنند . من نيز به سوى خانه‌ام رفتم . در اين هنگام فرستادهء عثمان مرا فراخواند . نزد او رفتم . در كنار در خانهء عثمان ، مروان و سعيد بن عاص در ميان مردانى از بنىاميه ايستاده بودند . او به من اجازهء ورود داد ، به من عنايت كرد و مرا نزديك خود نشاند . بعد گفت : چه كردى ؟ من نيز او را از آنچه گذشت ، و آنچه گفته شده بود مطلع كردم و اين سخن على را كه « وى پوست خود را خشك نشده مىكند و دردش باز مىگردد » . به سبب احترام به او ؛ از او پنهان كردم و نيز اين را گفتم هنگامى كه عمار آمد ، على از ديدنش خشنود شد و اين‌كه على گمان كرد او ( عمار ) مطالبى بيش از آنچه من گفتم مىداند و رفتن آن دو را برايش تشريح كردم . او گفت : آن دو اين كار را انجام دادند ؟ گفتم : بله . پس او رو به قبله كرد و گفت : اى خداوند آسمان‌ها و زمين ، آگاه به عالم غيب و شهود ، اى رحمان و رحيم ، على را براى من و مرا براى على اصلاح بفرما . آمين بگو اى ابن عباس ! من نيز آمين گفتم . بعد براى مدت طولانى سخن گفتيم . سپس او را ترك كردم و به منزل بازگشتم .

394 . شكايت عثمان از على ( ع ) نزد عبد الله بن عباس

زبير بن به كار همچنين در اين كتاب به نقل از عبد الله بن عبّاس گفت : « 1 » من هرگز مطلبى از پدرم نشنيدم كه در آن عثمان را سرزنش و به او اعتراض كند و من در اين مورد هرگز از او سؤال نكردم ؛ زيرا مىترسيدم او را به چيزى كه موافق نباشد ، وادار كنم . تا اينكه شبى همراه پدرم بودم و شب را كنار او مىگذراندم تا اينكه گفتند : عثمان به در خانهء ما آمده است . پدرم گفت : او را به منزل دعوت كنيد . پس او داخل شد . پدرم براى او روى فرش خود جا باز كرد . تا پاسى از شب با او بوديم تا اينكه كسانى كه همراهش بودند ، رفتند و من تنها آنجا بودم . عثمان بعد از حمد و سپاس خدا گفت : دايى ، من نزد تو آمده‌ام تا از
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، 3 / 136 .