در سال 72 ق عبد الملك بن مروان ، با عبد الرحمن بن زيد حكمى در مورد حركت به سوى عراق براى مقابله با مصعب بن زبير مشورت كرد . او گفت : اى امير المؤمنين ، در طى دو سال ، جنگ با آنان را رهبرى كردى و اسبان و سربازانت خسارت ديدند . امسال ، سال تنگى و سختى است . خود و جسمت را از اين كار فارغ و راحت كن . به هرحال نظر خليفه مهم است . عبد الملك گفت : شام سرزمينى است كه ثروت در آن اندك است و هراس دارم هرچه همراه دارم ، از دست بدهم . بزرگان عراق نيز برايم نامه نوشتهاند و مرا به سوى خود دعوت كردهاند ، اما اهل عراق را هرگز و هرگز . دوست دارم نظر سه تن از صحابهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه سنشان زياد و عمرشان در حال تمام شدن است ، در اين كار با من همراه شوند .
خليفه سپس يحيى بن حكم « 1 » را فراخواند ؛ كه در مورد او مىگفتند هركس قصد انجام كارى را دارد ، با يحيى مشورت كند ، اما هنگامى كه نظر او را گرفت ، عكس آن را انجام دهد . عبد الملك به يحيى گفت : اى يحيى نظرت در مورد رفتن به عراق چيست ؟ پاسخ داد : نظرم اين است كه به شام راضى شوى و آنجا اقامت كنى . تو عراق و مصعب را رها كن كه خدا اهل عراق را لعنت كند . عبد الملك خنديد و عبد الله بن خالد بن اسيد را براى مشورت فراخواند . او گفت : اى امير المؤمنين ، يك مرتبه جنگ كردى و خدا تو را پيروز گرداند . براى بار دوم جنگ كردى و خداوند بر عزّت تو افزود . امسال را اينجا بمان . بعد به محمد بن مروان گفت : نظر تو چيست ؟ گفت : اميدوارم خداوند تو را چه بمانى ، چه به روى و جنگ كنى ، يارى دهد . با دشمنان خود بجنگ و آنان را متفرق كن ، كه خداوند تو را يارى خواهد داد . پس خليفه به مردم دستور داد كه براى حركت آماده شوند . هنگامى كه همه جمع شدند ، عاتكه دختر يزيد « 2 » گفت : اى امير المؤمنين ، سربازان را بفرست و خود بايست . عاقلانه نيست كه خليفه خود مستقيم در جنگ وارد شود . خليفه گفت :
هامش
( 1 ) . يحيى بن حكم بن ابى العاص برادر مروان بن حكم ، بود كه عبد الملك او را در 75 ق به ولايت مدينه گمارد . او از شعرايى است كه شعرى گفت و كشته شدن امام حسين ( ع ) به دست يزيد را انكار كرد . ( الطبرى 5 / 460 و 6 / 202 ) .
( 2 ) . عاتكه دختر يزيد بن معاوية بن ابى سفيان همسر عبد الملك و مادر فرزندان او يزيد ، مروان ، معاويه و ام كلثوم است . اين خبر در الأغانى 17 / 162 و الطبرى 6 / 42 آمده است .