تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢

318 . سرىّ بن عبد الله و ابن هرمه

زبير برايم گفت هارون بن عبد الله زهّرى از مردى كه همراه سرىّ بن عبد اللّه بود و من نامش را فراموش كردم ، نقل كرد كه سرىّ بن عبد الله مىگفت : دوست داشتم كه ابن هرمه نزد من بيايد . من به او گفتم : چه مىشود كه برايش نامه‌اى بنويسى . پس او گفت دوست ندارم كارهايى را كه طاقتش را ندارم ، بر گردنم اندازند . پس من براى ابن هرمه نامه نوشتم . او پرهيز داشت بيايد ؛ مگر اينكه سرى بن عبد الله برايش نامه بنويسد . اما بعد صبرش تمام شد و به سويش رفت . هنگامى كه رسيد ، من بر سرىّ وارد شدم و او را ( از ورود وى ) با خبر كردم . او خوشحال شد . ابن هرمه كه مردى زشت چهره بود بر او وارد شد . او نشست و مشاور و كاتب او ابن زنبج كه مردى زيبا بود نيز در كنارش نشست . ابن هرمه به او گفت : خداوند تو را خير دهد ؛ تو را مدح و ستايش كرده‌ام . گفت : پس بخوان . بعد گفت : اين ابن زبنج است كه مىخواند . « 1 » پس ابن زبنج سرود . او نيز به وى گفت : احسنت اى ابا اسحاق ، چه خواسته‌اى دارى ؟ پاسخ داد : من چون بنده‌اى ضعيف نزدت آمده‌ام . گفت : بلكه انسان آزاده و كريمى آمده است . گفت : من براى خود مالى را كنار نگذاشتم مگر اينكه آن را در اختيار ديگران قرار دادم و نه دوستى مگر اينكه آن را به ديگران واگذاردم . او ادامه داد : تا اينكه فقط دو خانه برايم ماند « 2 » و سلطان نيز گران‌بهاترين آن را براى صدقات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قرار داد « 3 » و براى آن انفاق كرد و با آنچه از درآمد آن بيرون مىآيد ، مردم را سير مىكنند . گفت : چه قدر قرض دارى ؟ گفت : هفتصد دينار . پاسخ داد : پرداخت اين قرض برعهدهء من باشد . راوى گويد : ابن هرمه چند روز آنجا ماند . آنگاه به من گفت : خوشحال هستم . « 4 » گفتم :
هامش
( 1 ) . اين سطر در اصل نامنظم است . در نسخهء ب يك سطر از « و كان جميلا » افتاده است . ( 2 ) . در الأغانى : گويى كه او مقروض بود و اموالى را نيز در اختيار داشت . سرىّ به او گفت : قرض تو چه‌قدر است ؟ ( 3 ) . در الأغانى آمده است : خداوند عزّ و جل قرضت را ادا كند . ( 4 ) . در الأغانى آمده است : امر كرد كه هفتصد دينار براى اداى قرضش بدهند و صد دينار براى خريد كالا و صد دينار به خانواده‌اش دهند .