297 . داستان ابى زرع و ام زرع
زبير به نقل از محمد بن ضحّاك بن عثمان بن عبد العزيز بن محمد ذراوردى ، از هشام بن محمد ، از پدرش ، از عايشه نقل كرد كه :
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر من وارد شد كه چند زن نيز نزد من نشسته بودند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت :
اى عايشه ، حكايت تو مانند توصيف أبى زرع توسط امّ زرع « 1 » است . عايشه گفت : اى رسول خدا داستان « ابى زرع و أمّ زرع » چيست ؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : در يكى از روستاهاى يمن و در قبيلهاى يازده زن در يك مجلس گرد هم آمده بودند . يكى از آنان به ديگران گفت : بياييد در مورد همسرانمان سخن بگوييم و دروغ نگوييم . همه بر اين گفته بيعت كردند . به اولين آنها گفته شد : در مورد ويژگيهاى همسرت سخن بگو . گفت : « اللّيل ليل تهامه و الغيث عمّامه ، لا حرّ و لا و خامه » ؛ [ شبش مانند شبان تهامه و بارانش مانند باران عمامه است ؛ نه گرم و تندخو و نه سازگار ] . به دومين آنها ، كه عمره دختر عمرو بود ، گفتند : تو در مورد همسرت سخن بگو . گفت : « المسّ مسّ ارنب ، و الرّيح ريح زرنب ، اغلبه و النّاس يغلب » ؛ [ ديوانگى او مانند ديوانگى خرگوش و بويش مانند عطر گياه خوشبو است . من بر او و او بر مردم مسلط است ] . به سومين فرد كه حيىّ دختر كلب بود ، گفته شد بگو ؛ گفت : « مالك و ما مالك ، ذو ابل كثيرات المبارك ، قريبات المسارح ، اذا سمعن صوت المزهر ، ايقنّ انهنّ هو الك » ؛ [ او هم دارا و هم ندار است ، شتران زيادى دارد و خوابگاه شترانش در نزديكى چراگاه است . هنگامى كه صداى نى او را مىشنوند ، به حالتى مىروند كه گمان مىكنيد مردهاند ] . به چهارمى گفتند : تو بگو . او مهر دختر ابى هزومه بود ، گفت : « زوجى لحم جمل غثّ ، على جبل وعر ، لا سهل فيرتقى و لا سمين فينتقى » [ همسر من مانند گوشت شتر لاغر بر بالاى كوه ناهموار است . دسترسى به آن آسان نيست و انسان توانمند از او بىنياز نيست ] . به پنجمين زن گفته شد : تو بگو . او كبشه بود ، گفت : « زوجى رفيع العماد ، عظيم الرّماد ، قريب البيت من النادى » ؛ [ همسر من بلندمرتبه و ميهماننواز و بخشنده است و خانهاش براى فراخوانى ( ميهمانان ) نزديك ] . به نفر
هامش
( 1 ) . اينروايت در بخارى 7 / 35 و مسلم 2 / 375 آمده است .